امروز قرار بود با مهراد بریم نمیدونستم کجا میخوایم بریم ازش هم که پرسیدم نمیگفت ،بلند شودمو وسایل لازم و لباس  برداشتم باصدای دلارام به طرفش برگشم

_صبونه حاضر 

 

_باشه 

دلارام که رفت منم وسایلو جمع کردمو رفتم صبونه بخورم بابا پشت میز نشسته بود وداشت صبونه میخورد 

_سلام بابا صبخیر 

_سلام عزیز دل بابا صبح تو هم به خیر 

 

صندلی رو کشیدم و پشت میز نشستم 

 

_امروز با مهراد میخواید برید 

 

_اره 

 

_خوبه خوبه برین بهتون خوش بگذره 

 

ممنونی گفتمو شروع به صبونه خوردن کردم 

دوست داشتم از این حال پکرم در بیام اما نتونستم من از مردا و ازدواج بیزار بودم حالا داشتم ازدواج میکردم 

 با گازی که به نون توستم زدم زنگ گوشیم به صدا درومد مهراد بود نونو با سرعت  خوردم و جواب دادم 

 

_الو سلام گلم 

 

_سلام خوبی

 

_خوبم ،نیم ساعت دیگه میام دنبالت باشه 

 

_باشه ،کجا میخوایم بریم 

 

_نشد دیگه حالا میفهمی ،پس خدافظ دیگه 

 

_خدافظ 

 

قطع کردم وبابا گفت 

 

_مهراد بود 

 

_اره میگه نیم ساعت دیگه میاد دنبالم 

 

_اها من برم دیگه شرکت خدافظ دختر بابا  

 

_خدافظ بابایی

 

بابا که رفت من رفتم تو اتاقم شروع به لباس پوشیدن کردم ،یه دورس نیم زیپ با شروار جین  بایه کلاه و یه کاپشن پوشیدم، یه بالم لب و یه رژ گونه زدم  وابروهامو مرتب کردم که گوشیم زنگ خورد مهراد بود گفت که اومده منم وسایلمو برداشتم و رفتم پایین مهراد رو دیدم که یه نیم زیپ و شروار پارچه ای تنش بود  

_سلام  خوبی مهراد

_خوبم تو خوبی 

_اره خوبم 

_سوار شو بریم 

سوار ماشین شدم و مهراد ماشینو روند 

 

 

 

 

 

_____________________________

 

 

 

 

 

 

بابا کارای مطبمو راستو ریست کرده بود چون که این راهتی مجوز نمیدادند و هزار جور مکافات دیگه بابا چون آشنا داشت کارم راحت تر شد اما بازم ناراحت بودم چون من میخواستم مستقل باشم با گفتن کلمه ی مستقل پوزخند تلخی زدم ههه من داشتم ازدواج میکردمو میخواستم زندگیمو با کسی شریک بشم من منی که از همه مردا بجز بابام بدمیومد اما الان داشتم ازدواج میکردم ههههععععع نه میخواستم دل مهراد رو بشکنم نه قرار دادی که بابا براش نقشه چیده رو خراب کنم ،با زنگ گوشیم از فکر درومدم مهراد بود

_الو سلام خوبی ویانا 

_خوبم تو خوبی 

_امروز میای بریم یه سفر دو روزه 

_نمیدونم 

_نه دیگه نیار به  بابات هم گفتم  گفت که خوبه حالت عوض میشه ،راستی بابات میگه پکری چیزی شده 

 

_نه چیزی نشده دلم گرفته

 

_پس خوبه دیگه وسایلتوجمع کن فردا ممیریم 

 

 با خدافظی تماسو به پایان رسوندیم 

من کل زندگیمو تنها بودم تنها از پس همچی برومدم وتنهایی لذت میبردم اووففف بسه دیگه باید بلندشم یکم ورزش کنم وبه این چیزا فکر نکنم  داشتم بلند میشدم که نیما زنگ زد جوابش دادم 

_سلام  خوبی چی میخوای 

_خو بابا چته حالا گاز نگیر 

لبخندی زدم نیما همکلاسیم بود و از همه پسرا بهتر بود مثل داداشم بود 

_ویانا ،دیانا باهام قهر کرده  ،هرکاری هم میکنم آشتی نمیکنه ،میشه باهاش حرف بزنی 

_واسه چی باهات قهره چیکار کردی 

_بابا میگه چرا نگاه اون دختره کردی 

_خو حق داره تو چرااا نگا کردی 

_او بابا یکی ندونه فکر میکنه بهش خیانت کردم فقد نگا دختر کردم کاری نکردم 

_باشع بابا 

_حالا با دیانا حرف میزنی 

_باشه بابا

 

نیما صداشو مثل دخترا کرد و گفت 

_مرسی تو بهترینی سیسی 

با خنده گفتم

_خدافظ سیسی نیما 

باهمون لحن گفت

_باییییی گلم 

 

با خنده گوشی رو قطع کردم ، شماره ی دیانا رو گرفتم 

_الو سلام دیا خوبی 

_خوبم ویانا تو خوبی ؟ چه خبر ؟

 

_خوبم والا خبرا پیش تویه! چرا با نیما آشتی نمیکنی ؟

_بزار یکم تنبیهش کنم  تا یاد بگیره نباید نگا دخترای مردم بکنه

 

_اوووووو دیا یکی ندونه فکر میکنه موقعه خیانت موچشو گرفتی حالا هم ببخشش

 

_نه خو خیانت که نکرده اما کارش خوب نبود 

 

_حالا این دفعه رو ببخش بخواطر من قول میدم دیگه  تکرارش نکنه 

 

_باشه میبخشمش اما به شرطی که دیگه تکرارش نکنه 

 

_نه دیگه تکرار نمیکنه

 

با خدافظی به تماس پایان دادیم که بع نیما زنگ زم 

 

_نیما گفت میبخشتت اما بشرطی که دیگه تکرارش نکنی 

 

_نه دیگه تکرار نمیکنم 

 

_من به دیانا قول دادم تکرار نمیکنی 

 

_بابا تکرار نمیکنمم

 

_یلا من برم وقتمو گرفتی 

 

بعد از تشکر کردن قطع کرد منم رفتم اتاقم 

ولباسانو به یه نیم تنه ی صورتی و یه لگ وموهامو بالا بستم و رفتم ورزش کردمممم

_______________________________

 

 

بادیدن مهراد اسفندیاری  تعجب کردم درست فکرده بودم خودشه نازلی با صدایی آروم گفت

_خودشه 

همونطور مثل خودش گفتم 

_اره خودشه 

با صدای بابا نشستن همگی نشستیم و دلارام و نازگل ازشون پذیرایی کردند اسفندیاری با بابام درمورد کار حرف میزدن که بابای مهراد اسفندیاری گفت 

_خوب پسرم و دخترم پاشید باهم حرف بزنید 

بابا هم حرفشو تایید کرد من و مهراد رفتیم اونطرف سالن و نشستیم که مهراد گفت

_ببیندچه اتفاقی افتاده  قرار باهم ازدواج کنیم کی فکرشو میکرد دونفر همو اتفاقی ببینن و بعد بخوان باهم ازدواج کنن 

ازش نه بدم میومد ونه خوشم میومد پرسیدم 

_تاحالا چندتا دوست دختر داشتی 

با لبخند نگام کرد 

_شاید باورت نشه ولی همش یدونه داشتم،تو چندتا دوست پسر داشتی 

_اصلا نداشتم 

با تعجب نگام کرد 

_مگه میشه دوست پسر نداشته باشی 

_از پسرا بدم میومد و وقتمو برای پسری حدر نمیدادم 

 

_اووو ازمن  هم بدت میاد البته من مرد خوبیم

 

_او چه از خود راضی 

 

چیزی نگفت که دوباره پرسید 

 

_دانشگاهت تموم شده الان میخوای کجا شروع به کار کنی 

با تعجب نگاش کردم از کجا میدونست دانشگاهم تموم شده 

 

_از کجا میدونی من دانشگام تموم شده 

 

_دختر خانم شما مارو الان میشناسی ما خیری وقته میشناسیمت 

 

_یعنی چی 

 

 

یه نفس گرفت 

 

_یعنی من همون مهراد گذشتم همبازی بچگیت بعد اینکه شما رفتین خارج و برگشتین دیگه ندیدمت 

 

_او من چطور یادم نیومد 

 

_چون تو اونموقعه 5سالت بود و من 10 سالم بود

 

 

اها اون راست میگفت بابا گفت من وقتی 5سالم بود خارج رفتیم و وقتی 10 سالم شد برگشتیم ایران با صدای مهراد از فکر درومدم 

_بعد اینکه رفتی من خیلی ناراحت شدم چون تو تنها دوست وهمبازی من بودی و به تو وابسته بودم 

 

_پس چطور  شد بعد از اینهمه سال  یادم کردی 

 

_وقتی رفتی بابام بهم گفت که واسه ی همیشه رفتی خارج و برنمیگردی ومن بعد از تو تو تاریک ترین نقطه ای زندگیم بودم و روزا برام یک نواخت بود  که  بعد از مدت ها که تو خیابون که ماشینت خراب بود دیدمت یهو به تاریکی زندگیم یه نوری تابید ،بعد رفتم به مامان و بابا  گفتم که میخوام باهات ازدواج کنم و همون موقعه بابام داشت با بابات قرار داد میبستن پس اینطور شد که الان اینجایم 

 

_اها 

 

_حالا بامن ازدواج میکنی 

 

بخواطر اون قرار داد بابا و با یاد آوری اینکه نباید دنبال اون که عاشقشیم بریم باید دنبال اونکه دوستمون داره بریم پس گفتم 

 

 _اگه قدرمو بدونی باشه باهات ازدواج میکنم

 

با این حرفم با ذوق و شادی گفت 

 

_قول میدم قدرتو بدونم وخوشبختت کنم 

 

_امیدوارم حالا پاشو بریم پیششون 

 

بلند شدیم و رفتیم پیششون با اومدنمون همه نگامون  کردن که نشستین  که نازلی گفت 

 

_چیشد بگو دارم میمیرم از کنجکاوی 

 

_نازلی دندون به جیگر بگیر بعدأ  بهت میگم 

 

با اومدن مامان مهراد ساکت شدیم مامان مهراد نشست پیشم و دستمو گرفت و گفت

_دختر قشنگم میدونی بعد اینکه رفتید خارج مهراد تبدیل شده بود به سنگ بی احساس و بی حس چند بار سعی کردیم براش زن بگیریم اما خودش بارها مخالفت میکرد و بهمون میگفت  که نمیخواد ازدواج کنه و توی  زندگیش دخالت نکنیم  اما وقتی تو رو دید خیلی عوض شده بود و بعد مدت ها دیدمش که از ته دل خوشحال باشه مرسی که دل دسرو نشکوندی 

 

با لبخندنگاش کردم 

_خواهش میکنم 

 

مامان مهراد درمورد جشن و اینا حرف میزد و من فقد گوش میدادم من دوست نداشتم ازدواج کنم اما خوب نمیخواستم دل مهراد رو بشکنم 

 

 

 

 

__________________________

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه یک ساعتی میشود از خواب بیدارشده بودم تو فکر بودم بابا خونه نبود رفته بود شرکت ،امروز میخواستن بیان خواستگاری عوووو من بخواطر بابام میخواستم با پسری که امروز قرار بود ببینمش ازوداج کنم گوشیمو دروردم و چرخی تو گوشیم زدم که دلارام اومد پیشم و گفت 

_خانم  نازلی خانم اومده 

 

باشه ای گفتم که نازلی اومد تو 

_سلام عروس خانم 

کلافه نگاش کردم و سلامی بهش دادم که جوابمو داد

_داستان این خواستگاریی چیهههه

 

نفسمو فوت کردم بیرون و همه چیو تعریف کردم 

 

_الانم میخوام بخواطر بابام  باهاش ازدواج کنم چون اسفندیاری گفته اول عقد میکنیم بعد که قرار داد بستن عروسی میکنیم 

 

نازلی نگام کرد 

_پسرو دیدی 

_نه ولی فکر کنم یه بار دیدمش موقعه ای که ماشینم خراب بود یکی به اسم مهراد اسفندیاری کمکم کرد 

 

_شاید خودش باشه ،حالا پاشو به خودت برس یکم 

_نازلی حوصله داری هااااا

_احمقی ها خواستگاریته امشب 

چیزی نگفتم فکر کردن به این خواستگاری حالمو بدمیکرد 

بابا وارد سالن شد با نازلی سلام وعلیک کردن دلارام میز ناهارو چید و ناهار خوردیم بعد ناهار منو نازلی  رفتیم تو اتاقم وشروع به انتخاب لباس  کردیم 

 بلخره تصمیم گرفتم کت و دامن صورتی پاستیلی بپوشم  بابا به دلارام ونازگل خونه رو مرتب کنن و برای شب تدارکات ببینن نازلی هم اوفتاده بود به جون من وبه صورتم ماسک میزد ساعت 6ونیم بود و قرار بود ساعت 7ونیم بیان منم لباسامو پوشیدم و یه صندل پاشنه کوتاه پوشیدم  میکاپ کاملأ  نچرال کردم و عطرمو زدم و یه شال هم دم دستد ناهادم تا هر وقت اومدن سرم کنم 

تو حال که رفت بابا گفت

_دختر باباش چه ماهی شده 

_مگه نبودم 

_صدر درصد که بودی ماهترشدی 

باخنده نشستیم نازلی هم نشسته بود رو کاناپه 

tyرو نگاه میکردیم که نگهبان به بابا  زنگ زد 

_اها باشه 

متوجه شدیم که اومدن سرجامون همینطور نشسته بودیم و دلارام رفت و در سالن و ازشون ایتقبال کرد و بابا هم ازشون استقبال کرد نازلی و من هم سلامی دادیم 

 

 

 

_________________________________

 

 

اسفندیاری بود وقتی منو دید سلامی بهم کرد و گفت

_پس آقای سپهری فردا مزاحمتون میشیم 

 

و از سالن خارج شد من مات نگاه بابا کردم که بابا گفت 

_ویانا بابا فردا میان برای خواستگاری 

 

باشه ای گفتم و بابا گفت 

_بیا بشین اینجا خانم دکتر 

 

با یاد آوری اینکه الان فارغ التحصیل  شدم 

باخنده سمت بابا رفتمو مدرک پزشکیمو نشونش دادم که بابا یه جعبه ی هدیه بهم داد وگفت 

 

_اینم هدیت بابا بهت افتخار میکنم دخترم 

 

با تشکر بابا رو بغل کردم و بابا گفت بازش کن ببین چی توشه بازش کردم از خوش حالی نگاه بابا کردم که 

گفتم 

_مرسییی باباااا تو بهترینیی

 

بابا بغلم کرد و گفت 

 

_نیازی به تشکر نیست تو لیاقتت بیشتر از ایناست چون میدونم دوست داشتی برات گرفتم زندگیه بابا 

 

چشام پر از اشک شوق شد و گفتم 

 

_بابا چقدر خوبه که هستی 

 

بابا اشک تو چشام که دیدگفت 

 

_عهه دختر سپهری گریه نمیکنه پاشو برو پارگینگ  و ماشین جدیدتو ببین 

 

بدو سمت پارگینک دویدم که بابا داد زد 

_دختر آرومتر نخوری زمیین 

 

وارد پارگینگ که شدم از خوشحالی اومیگاد بلندیی گفتم و دورماشینمو چرخیدم مرسدس بنز جی کلاس سیاه بود که برق میزد خیلی خوب بود و من عاشقش بودم  بعد از اینکه ماشینمو حسابی دیدم و سوارش شدم  رفت بالا وخوابیدم 

 

___________________________

 

 

 

 

 

 

 

بعد از اینکه مدرک پزشکی یهمون دادن و سوگند یاد کردیم کلاهامنو بالا پرت کردیم خیلی خوشحال بودم چون به رویام رسیدمو الان یه دندونپزشک بودم با بچه ها با همون لباس آکادمیک  رفیتیم  بیرون و جشن گرفتیم 

مثل دیونه ها رفتار میکردیم مسخره بازی درمی اوردیم بعد رفتیم رستوران و غذا خوردیم که یهو نیما یکی از همکلاسیام گفت

_بچه ها بریم شهربازی 

بقیه بچها حرفشو تایید کردن و قرارشد بریم شهر بازی 

نازلی و دیانا داشتن باهم حرف میزدن

بعد از خوردن غذا سوار ماشینامون شدیم و رفتیم شهر بازی 

مثل بچه ها بودیم انگار نه انگار 26 سالشونه من از هموشون کوچیک تر بودرم چون من درسامو جهشی خونده بودم وقتی وارد شهر بازی شدیم به تعداد بلیط گرفتیم و اول سوار ترن هوایی شدیم چون  دنبال هیجان بودیم 

سوار که شدیم من و نازلی پیش هم و بقیه هم  دونفره پیش هم بودن حرکت که کرد اول آروم وقتی پیچ میخورد از ترس و هیجان جیغ میزدیم باحال بود 

وقتی پیاده شدیم آیناز گفت 

_بچه هابریم ماشین کوبنده سوار شیم 

باشه ای گفتیم و سوار شدیم هی بهم دیگه برمیخوردیم و میخندیدیم بعد از درس خوندن الان وقت خوشگذروندن بود دیگه مردم به ما میخندیدن خدا میدونه فکر کردن دیونه ایم خخخخخ

وقتی پیاده شدیم رادان همکلاسمون بود گفت 

_بریم سقوط آزاد 

من هم میترسیدم اما هیجانشو دوست داشتم 

بعضی از بچه ها گفتن نه مانمیریم میترسیم و رفتن چرخ و فلک، از چرخ و فلک خوشم نمیومد چون هیجان خاصی نداشت من و نازلی و دیانا  و رادان ونیما و امیر رفتیم سقوط آزاد سوار که شدیم کمر بندارو که بستیم حرکت که کرد جیغمون رفت هوا دکمیه گوه خوردن نداشت 

هی جیغ میزدم و میگفتم 

 _بچه هااااا میخوام پیاده شممم واااییی

امیر با خنده وداد گفت 

_نمیشه دیگه هههههههه

 

بعد چند دقیقه پیاده شدیم وقتی پیاده شدم 

چند تا فحش به رادان دادم رادان با پرویی گفت 

_خواستی نیای کسی مجبورت نکرده بود 

چش غره ای رفتم براش که سرشو به معنی چیه تکون داد این دفعه به خواست نازلی سوار تاب های بزرگی شدن وایی اینم ترس داشت من ترس از ارتفاع داشتم  پس سوار نشدم   من ودیانا و آیناز و السا و اردلان رفتیم تونل وحشت خیلی ترسناک بود 

بعد همه خسته شدیم و  بعد از خدافظی از هم رفتیم خونه هامون  وقتی اومدم درو نگهابان برام باز کرد وارد سالن که شدم  با دیدن فردی چشام تا آخرین درجه گرد شد

 

__________________________

 

 

 

تو فکر اینکه چه کاری انجام بدم از یه طرف فردا دانشگاهم تموم میشود و فارغ‌التحصیل میشدم و از یه طرف دیگه این خواستگاری اووووففف

کلافه نفسمو بیرون دادم من از بچگی تو فاز عشق عاشقی نبودم بچه که بودم همش میگفتم ازدواج نمیکنم 

اما هالا میخواستم یه بارهم شده یه کاری برای بابام انجام داده باشم 

نمیشد اینطور نشست همینجا پس بلند شدم 

و لباسای ورزشی پوشیدم و  سمت سالن ورزشی که اونور حیاط بود رفتم 

یکم تردمیل دویدم من هر وقت که عصابم خورد میشد  میدویدم  

تو ایرپادم آهنگ امیر رادان پلی میشود

نزدیک یه دوساعتی میشد که مشغول بودم به ورزش 

بعدش خسته شدم و رفتم یه دوش گرفتی وقتی رفتم بابا رفته بود شرکت 

بعد از حموم که موهامو خشک کردمو لباس پوشیدم 

نشستم و درسامو مرور کردم 

مشغول درس خوندن بودم که بابا در اتاقو زد 

_دخترم

_بله بابا

_ویانا میشه بیام تو باهم حرف بزنیم 

_بله بابا بیا

بابا درو باز کرد و وارد اتاق شد

نشست رو تخت و گفت

 

_بابایی بازم میگم اگه بخواطر من میخوای ازدواج کنی ...

 نزاشتمش حرفشو ادامه بده 

_نه بابا شاید پسرش ادم بدی نباشه

 

_ نه کلن خانواده ی خوبین و فقد یه پسر دارن 

 

_پس بابا نگران نباش 

 

بیشتر از بابا من نگران بودم من تمام عمرم تنها بودم و با کسی وارد رابطه ای نشدم 

حالا چطور میخواستم با یه پسری که ازم چهار سال بزرگتر بود ازدواج کنم ،با صدای بابا از فکر کردن درومدم 

_بیرم بابا که شام رو دلارام آماده کرده 

 

دلارام پیش خدمت بود با بابا رفتیم پایین و شام خوردیم 

 

بعد از شام رفتم تو اتاق و واسه فردا کلی ذوق داشتم 

چون قراره فارغ التحصیل بشم و به آرزوم برسم و بتونم دکتر خوبی بشم 

 

______________________________

 

 

 

(دوهفته بعد)

 

درحال صبونه خوردن با بابا بودیم که گوشی بابام به زنگ درومد بابا گفت که همون آقای اسفندیاریه بابا تماسو که جواب داد

رفته رفته صورت بابا عصبی و متعجب میشد 

تماسو که قطع کرد سرشو انداخت پایین 

نگران پرسیدم 

 

_بابا چیزی شده 

 

بابا کلافه گفت 

 

_هیچی عزیزم

 

_بابا داری نگرانم میکنی بگو چیزی شده 

 

 

بابا ناراحت و کلافه گفت 

 

_دخترم اسفندیاری  میگه که تورو برای پسر میخواد 

 

_اووو بابا داشتم از نگرانی میمردم 

 

_خو دخترم دارم یه قرار داد مهم دارم میبند با اسفندیاریا 

 

یکم فکر کردم اگه من با این پسره ازدواج نکنم قرار داده با بابا نمیبستن 

 

_بابا من نمیدونم پسرشون کیه 

 

_اسفندیاری میگه الان عقد میکنید بعد اینکه  قرار داد که بستیم عروسی میکنید 

 

اووو این مردک برا خودش برنامه ریخته

 

بابا جدی ومطمئن گفت 

 

_کور خونده اسفندیاری  که تورو بهشون بدم 

 

_بابا پس قرار داد 

 

_گور پدر قرار داد دخترم

 

نمیشه بابا خیلی  این قرار دادو میخواست و براش برنامه ریخته بود  پس یه بارم شده من باید به  بابام کمک میکردم پس گفتم 

 

_بابا شاید پسرشون انقدر پسر بدی نباشه 

 

بابا نگام کرد 

 

_دخترم اگه بخواطر منه هرگز این کارو نکرد

 

_نه باباجانم 

 

_نمیدونم دخترم هرچی که تو بخوای رو انجام میدیم

 

_بابا من برم اتاقم استراحت کنم 

 

_باشه دخترم برو 

 

وارد اتاق که شدم رو تخت ولو شدم و رفتم تو فکر

 

____________________

 

 

 

(یک هفته بعد)

 

امروز قرار بود بابا از آلمان بیاد بلاخره از این تنهایی مسخره درمیومدم 

لباسامو پوشیدم و رفتم فرودگاه 

منتظر بابا بودم راننده ی بابا هم اومده بود 

بعد از دقایقی بابا نمایان شد 

 رفتم بغلش کردم 

 

_سلام بابا 

 

_سلام به روی ماهت دخترم 

 

بعد از بغل بابا درومدم و راننده ی بابا به بابا

سلام داد و درو برا بابا باز کرد منم سوار ماشینم شدم و رفتیم خونه بابا وقتی بابا میرفت آلمان میرفتم

خونم با تمام ثروتی که داشتیم میخواستم رو پای خودم وایسم و خودم کار میکردم و درس میخوندم که دندونپزشک بشم 

وقتی رسیدیم خونه نگهبانا درو باز کردن 

وارد خونه که شدیم همه ی خدمه ها اومدن و به

بابا خوش آمد گفتن و به دستور بابا همه برگشتن سر کاراشون 

منو بابا رو کاناپه نشستیم که بابا گفت 

_دخترم امروز میخوام قرار داد جدید ببندم و اون که باهاش قرار داد ببندم قراره  بیاد اینجا و باهام حرف بزنیم 

 

_باشه 

 

بعد از نهار خوردن  بابا کتابی به دستش گرفت منم با

گوشیم ور میرفتم که یکی از زیر دستای بابا زنگ زد وگفت که اون مرده اومده 

 

مرد  همسن بابا بود سلامی زیر لب دادم و جواب من روداد پیششون نشستم فهمیدم که فامیل مرد اسفندیاری  بود نکنه فامیل مهراد اسفندیاریه همون که وقتی ماشینم خراب بود کمکم کرد ، بعد از نیم ساعت مرد رفت 

 

_______________

 

 

بعد از تموم شدن کلاس من و نازلی داشتیم از دانشگاه میزدیم بیرون  نازلی قرار بود بیاد  چند شب پیشم ،مشغول راه رفتن بودیم که زنگ گوشیم به صدا درومد بابام زنگ زد بابام برای کار مدت به مدت خارج میرفت و مادرم هم سر بدنیا اوردن من از دنیا رفت حتی خواهر برادری نداشتم که از این تنهایی دربیام  ، تماسو جواب دادم 

 

_سلام دختر بابا خوبی 

 

_خوبم شما خوبید 

 

_چه خبر دیگه دانشگاهی

 

_اره اما الان با نازلی میرم خونه نازلی قراره بمونه پیشم 

 

_اها خوبه دخترم مراقب خودت باش 

 

_باشه شما هم مواظب خودتو باش

 

بعد از خدافظی تماسو قطع کردم و با نازلی سوار ماشین شدیم 

وارد خونه که شدم لباسامونو عوض کردیم

و غذا سفارش دادیم ،tyرو نازلی که روشن کرد 

زنگ در به صدا درومد غذا ها رسیده بودن 

من رفتم درو باز کردم 

شروع به غذا خوردن کردیم 

بعد از غذا خوردن گوشی نازلی زنگ خورد ارسلان بود 

پارتنر  نازلی بود ،نزدیک یک ساعت باهم فک زدن ساعت 10 نمایان میکرد 

منم بلند شدم رفتم بخوابم 

______________________________