امروز قرار بود برگردیم و با بابا درمور این قضیه حرف بزنم و مهراد هم به یکی از دوستای خودش که ایتالیا بود زنگ بزنه که کمکمون کنه من هم به رفیقم که چند سالی میشه باهم تماس تلفنی  دارین و خیلی دلتنگش بودم چون چندسالی هست که  توی لندن زندگی میکنه زنگ بزنم که اونهم بتونه کمکمون کنه 

با صدای مهراد سرمو طرفش برگردوندم 

_منتظر چیی یلا بیا سوارشو 

سری تکون دادم و وسایلمو برداشتم و تو ماشین نشستم مهراد نگاهی بهم کرد

_آلان رسیدیم میخوای با بابات حرف بزنی 

 

_اره 

 

_باشه پس انقدر هم بچیزای چرت پرت فکر نکن 

 

باشه ای گفتم و به بیرون خیره شدم 

 

...............

_رسیدیم 

_اره 

پیاده شدم دلم میخواست زود تر به بابا بگم که من میدونم مامانمو ازم پنهون کرده 

وارد سالن که شدم بابا نبود و طبق معمول سر کار بود 

مهراد دنبالم اومد وگفت 

_من میرم دیگه شرکتو من نباشم به گوه میکشن 

 

_باشه مراقب خودت باش 

 

_تو هم مراقب ویانام باش و ناراحتش نکن 

 

لبخندی زدم که مهراد سالنو ترک کرد و دلارام وسایلمو برد اتاقم 

وارد اتاق که شدم فقد میخواستم استراحت کنم 

پس گرفتم خوابیدم 

 

 

..............

 

با تقه ای که به در خورد چشامو باز کردم 

_ویانا خانم آقای سپهری اومدن 

 

فهمیدم نازگله و باشه ای گفتم و دستورومو شستم  یه تیشرت و شروار ستش تنم بود 

رفتم پایین مهراد هم بود 

بابا هم نشسته بود پیش مهراد 

_سلام بابا 

 

_سلام دختر بابا 

 

_بابا من میدونم که...

 

بابا وسط حرفم پرید 

 

_میدونم مهراد بهم گفت که بهت گفته مامانت زندست 

 

_بابا ازت دلیل میخوام چرا منو از مامانم جدا کردی چرا بهم دروغ گفتی سالها فقط اشک میرختم کاش مامان داشتم بابا چطور دلت اومد

 

_تو دلت میومد من تورو نبینم  اون زن میخواست تو رو بعد از زایمان باهاش ببره خارج اون بهم گفته بود حق ندارم وقتی بدنیا اومدی ببینمت ها اینم حق من نبود که بچه ی خودمو نبینم 

 

با بغض و صدای یکم بلند گفتم

 

_پس حق مامانم بود از بچش خبری نداشته باشه ازون بدت بهش بگن بچت مرده هااا حقش بود  یا حق من بدبخت بود سالها برای یه قبر الکی اشک بریزم هااا

 

بابا با شرمندگی نگام کرد 

 

_اون زن حقش بودت 

 

 

با خشم گفتم 

 

_درسته مامانمو دوست نداشتی اما دلیل نمیشه که در حقش همچین کاری بکنی 

 

_من  مامانتو دوست داشتم  اما اون منو دوست نداشت اون بخواطر اصرار خانوادش بام ازدواج کرد من دوسش داشتم اما اون از من تنفر داشت 

 

_چرااا چرااااا ازت بدش میومددد،مگه چی کار کردی ها بابا 

 

_این سوالاتو خودش باید جواب بده

 

مهراد که تا الان تماشاچی بود بلند شد و به سمتم اومد 

_آروم باش ویانا چند روز دیگه مامانت‌ میبینی 

 

اشکامو از صورتم پاک کردم و گفتم 

_کی میبینمش 

 

_نمیدونم هرموقعه که پیداش کردیم 

 

دستمو گرفت و به سمت مبل هدایت کرد وقتی نشستم بابا اومد نزدیکم وگفت 

 

_دخترم ببخشید قصد بدی نداشتم فقد میخواستم بچم پیش خودم باشه

 

رومو با ناراحتی ازش گرفتم که بابا سالنو ترک کرد و از خونه کلا خارج شد 

 سرمو رو پای مهراد گذاشتم و چشامو بستم 

وایی یعنی مامانم برای سوالام جواب قانع کننده ای داشت من نمیتونستم بابامو نبخشم اون هرچی نشه میخواست که منو پیش خودش بزرگ کنه 

الان مهراد بود که برام نیرو کمکی باشه اون بهم میفهمون که تنها نیستم 

 ______________________________