*مهراد*

 

از اینکه تنسته بودم  جای مامان ویانا رو پیدا کنم خوشحال بودم چون ویانا خوشحال  شد وقتی بهش خبر دادم 

دوروز دیگه عقدمون  بود  بلاخره بهش رسیدم 

با زنگ گوشیم سرمو طرف گوشیم برگردوندم ویانا بود 

جواب دادم

_سلام توله 

 

_علیک ،چه خبر دلم برات تنگ شده 

 

از این حرف ویانا خوشحال شدم  یعنی اونم نسبت 

به من حسی پیدا کرده 

 

_من بیشتر دلم برات تنگ شده ، بابات بهتر شد 

 

_بابا حالش بهتر شده و با دوستاش میخواد بره پیکنیک 

 

_خوبه حالا تو میای خونم 

 

با حالت شوخی و خنده گفت

 

_وا آقای محترم خجالت بکشید 

 

من از لحنش خندم گرفت 

_به شما چه نامزدمه ،دور از شوخی میای 

 

_باشه میام 

 

_پس میبینمت 

 

_بای 

 

خدافظی کردم و تماسو قطع کردم  واقعا این دختر دلمو برده بود 

 

بلند شدم  نگاهی به اطراف خونه انداختم 

چقدر خونه بهم ریخته بود 

بلند شدم لباسامو ورداشتم و خونه رو یکم تمیز کردم

 

 

*ویانا*

 

من انگار داشتم نسبت به مهراد حسی پیدا میکردم 

دلم براش تنگ میشد  دو روز دیگه هم عقد منو مهراد بود بابام و بابای مهراد باهم قرار گزاشتن بعد عروسیمون قرار دادو ببندن که عروسیمون دو هفته دیگه بود 

بابا یک روز میشد از بیمارستان اوردیمش اما میگه حالم خوبه و کسی نمیتونه جلوشو بگیره  پس اینطور شد که با دوستاش رفت پیکنیک 

 بلند شدم و لباسامو پوشیدم هودی خاکستری با شروار ستش تنم کردم و موهامو دم اسبی بستم 

و یه تینت زدم و یه رژ گونه نمیخواست زیاد میکاپ کنم 

کلاه هودیمو رو سرم گذاشتم و سویچ ماشینمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون از دلارام و نازگل خدافظی کردم و از سالن خارج شدم 

رفتم پارگینگ و سوار ماشینم شدم  و ماشینو به حرکت دراوردم 

 

 

 

لحظه ای بعد رسیدم خونه ی مهراد  مهراد با مامان و بابا زندگی نمیکرد گاهی وقتا میرفت پیششون

 

تو ماشین شیطنتم فعال شد و یه فکری زد به سرم

زنگ زدم به مهراد با لحن مثلا شرمنده و ناراحت گفتم

_سلام عشقم نمیتونم بیام میخوام برم با دوستام بیرون 

با لحن جاخورده و خورده تو ذوقش گفت 

 

_اها خوش بگذره ،پس کار نداری 

 

_باشه خدافظ 

 

گوشی رو قطع کرد 😂😅

 

بچاره باور کرده بود از ماشین پیاده شدم 

و وارد آپارتمان شدم از  مرد که پشت میز وایساده بود 

پرسیدم 

 

_آقای اسفندیاری کدوم طبقست 

 

من فقد میدونستم تو این آپارتمانه اما نمیدونستم کدوم طبقه 

مرد جواب داد 

 

_طبقه ی پنجم و پلاک ۱۰

 

تشکری کردم ث به سمت آسانسور پا تند کردم دکمه ی آسانسورو زدم و واذد آسانسور زدم 

 

دیقیقه بعد  در آسانسور باز شد و از آسانسور خارج شدم به گفته ی مرد سمت پلاک ۱۰ رفتم و زنگو زدم 

مهراد درو باز کرد  که پریدم بغلش جا خورده بود فکرده بود نمیام 

 

_سلاااامممم عشقم 

 

 

_مگه با دوستات  نمیخواستی بری بیرون

 

 

_ازش جدا شدم و تو چشاش خیره شدم و با خنده گفتم 

 

_  ت..ت. تو... باور کردی من تو رو ول کنم برم با دوستام 

 

 

مهراد با لبخند گفت 

 

_معلومه کی مردی به جذابیت من رو ول میکنه بره 

 

مشتی رو بازوش زدم 

_ نه بابا چه خود شیفته

 

چشمکی زد و گفت 

 

_ به جذابیت تو که نمیرسم بیب ، حالا بیاتو ببینم 

 

دستمو کشید و درو بست  نشستم رو کاناپه که مهراد کنارم نشست 

 

_حالا بگو چرا سرکارم گذاشتی 

 

_چون دوست داشتم یکم اذیتت کنم 

 

_ الان هم من تورو اذیت میکنم 

 

میخواست قلقلکم بده که زود یکم ازش فاصله گرفتم من میرفتم اونور تر اون میومد نزدیک تر 

با خنده گفت 

_ویانا ی فراری فکردی میتونی از دستم فرار کنی نچ نمیتونی 

 

_اگه اگه تونستم فرار کنم چی هاا 

 

_نمیتونی خرگوش کوچولو 

 

این چش بود تا بفهمم چی شده خندم گرفت  آقا مهراد داشت قلقلکم میداد  انقدر خندیدم با خنده جیغ زدم 

 

_بسهههه مهراددد بسههه 

 

_بس نیست 

 

با خنده گفتم 

_دارم برات  

 

تو بازوش گازش گرفتم 

 

_ولم کن ویانا 

 

_ولت نمیکنم 

 

_باشه دیگه قلقلکت نمیدم 

 

بازوشو ول کردم که با خنده بازو شو میمالوند  گفت 

 

_دندون که نیستن انگار عره برقین 

 

_پس چی گفتم دارم برات 

 

_ویانا نزار باعث ناله هات بشم 

 

_چی 

 

_میگم نزار این سالار رو الان راضی کنم ها 

 

با فهمیدن حرفش خجالت کشیدم  و گفتم 

 

_غلط کردی 

 

_چرا به من میگی به این بگو  وقتی میبینتت به احترامت بلند میشه 

 

با انگشت به التش اشاره کرد که گفتم

 

_نخیرم باید صبر کنی 

 

_باشه صبر میکنم اما منم صبرم کمه ها

 

 

_باشه 

 

بلند شدم و نگاه به خونه انداختم 

 

به اتاقش که رسیدم رفتم تو اتاقش مهراد هم  به جار جوب در تکیه داده بود در حال برسی اتاقش بودم که متوجه عکسام روی دیوار شدم  با تعجب برگشتم به مهرا نگاه کردم عکسای بچگیمو هم داشت 

 

_مهرا این عکسا رو کی زدی به دیوار 

 

_اووو مال چند سال پیشاست هروقت که دلم برات تنگ میشد نگاه به عکسات میکردم من از بچگی عاشقتم اما رسیدن بهت برام یه رویای محال  بود 

 

_دوست دارم مهراد 

 

 

_من روانیتم 

 

اومد طرفم و بغلم کرد 

_____________________________

 

 

(یک هفته بعد )

 

بعد از  اون روز که درمورد مادرم با بابام حرف زدم اومدم خونه ی نازلی بد نبود یکم به مغزم استراحت میدادم مهراد هم خیلی اصرارم کرد برم پیشش اما میخواستم پیش نازلی باشم 

تازه هم من و نازلی فهمیده بودیم که دختر دایی و دختر عمیم ، نازلی هم نمیدونست که من دختر داییشم و هم به من و نازلی دروغ گفته بودن 

من میگفتم اگه مامان نازلی یعنی( عمم ) اگه خالم بود که به مامانم میگفت که من زندیم وای مارو بازی داده بودن من میگفتم که چرا فامیل خالم شبیهه فامیل بابام بود بگو که عمم بود 

نازلی  با پارتنرش رفته بود  بیرون و من تو خونه تنها بودم  گوشیم زنگ خورد 

بابام بود جوابش دادم 

 

_الو سلام بابا

 

_سلام خانم 

 

 

_امیر چرا گوشی بابام دست تویی 

 

 

_خانم آقای سپهری تصادف کردن 

 

 

_تو چی میگی چطور بابام تصادف  کرده مگه تو رانندش نیستی هااا 

 

 

_خانم آقا منو مرخص کرد گفت که میخواد خودش رانندگی کنه 

 

_باشههه بگو کدوم بیمارستانه 

 

 

بعد ازدریافت لوکیشن سوار ماشین شدم 

احساس میکردم قلبم نمیزنه و هر لحظه ضربان قلبم کند تر میشه 

 

 

...............

 

_آقای سپهری کجان 

 

_تو بخش اورژانس هستن 

 

بدو بدو سمت آسانسور دویدم و دکمیه آسانسورو زدم 

با باز شدن در از آسانسور خارج شدم  امیرو دیدم که ایستاده بود 

سمتش رفتم و گفتم 

 

_بابام بابام 

 

با دست به تخت که بابا روش خوابیده بود رو نشون داد 

با دیدن بابا که دستش تو گچ بود اشک تو چشام حلقه زد 

_بابا 

 

_سلام دخترم 

 

_بابا چطور تصادف کردی چرا امیر نرسوندت 

 

_دختر بابا گریه نکن‌ یهو چشام سیاهی رفت جلوی ماشینو ندیدم  امیرو هم خودم مرخص کردم من میتونستم خودم رانندگی کنم 

 

_بابا چرا چشات سیاهی رفت 

 

_دکتر گفت ضعف کرده بودم 

 

_بابا چرا مواظب  خودت نیستی اگه تو چیزیت بشه من چی میشم 

 

 

_ویانا بابا رو میبخشی ؟

 

_بابا من واسه چی ببخشمت  من فقد ازت عصبانی بودم همین 

 

بابا دستشو برام باز کرد و رفتم آروم بغلش کردم  تا دستش آسیب نبینه 

با زنگ خوردن گوشیم از بابا جدا شدم و جواب دادم مهراد بود براش تعریف کردم و همراه مامانش و باباش قرار شد بیات بیمارستان 

 

لحظه ای بعد مهراد همراه مادرش و پدرش اومد

 

به همشون سلام دادم بابای مهراد مشغول حرف زدن با بابام شد مامان مهراد هم بامن حرف میزد 

 

بعد از چند دقیقه مامان مهراد وارد بحث بابای من و بابای مهراد شد 

من هم گلوم درد میکرد رفتم که آب بخرم یه قدم که برداشتم با صدای مهراد از قدم وایسادم و سرمو طرفش برگردوندم 

 

_کجا 

 

_میرم آب بگیرم 

 

_منم میام 

 

همراه مهراد رفتیم که آب بگیریم تو راه مهرادگفت 

 

_خوبی 

 

_خوبم 

 

_الان یه خبری بهت میدم که رو فرم میای توله 

 

_چه خبری 

 

 

_جای مامانتو فهمیدیم  ایتالیاست شهرشو و آدرس دقیقشو هم دراوردم 

 

با ذوق نگاش کردم 

 

_مرسی تو بهترینی  حالا کی بریم ببینیمش 

 

 

_بعد از جشن عقدمون 

 

وای یادم رفته بود چند روز دیگه عقد من و مهراد بود 

 

_باشه 

 

 

 

آب خریدیم و برگشتیم پیش مادر و پدرمهراد و بابام 

_____________________________

 

 

 

امروز قرار بود برگردیم و با بابا درمور این قضیه حرف بزنم و مهراد هم به یکی از دوستای خودش که ایتالیا بود زنگ بزنه که کمکمون کنه من هم به رفیقم که چند سالی میشه باهم تماس تلفنی  دارین و خیلی دلتنگش بودم چون چندسالی هست که  توی لندن زندگی میکنه زنگ بزنم که اونهم بتونه کمکمون کنه 

با صدای مهراد سرمو طرفش برگردوندم 

_منتظر چیی یلا بیا سوارشو 

سری تکون دادم و وسایلمو برداشتم و تو ماشین نشستم مهراد نگاهی بهم کرد

_آلان رسیدیم میخوای با بابات حرف بزنی 

 

_اره 

 

_باشه پس انقدر هم بچیزای چرت پرت فکر نکن 

 

باشه ای گفتم و به بیرون خیره شدم 

 

...............

_رسیدیم 

_اره 

پیاده شدم دلم میخواست زود تر به بابا بگم که من میدونم مامانمو ازم پنهون کرده 

وارد سالن که شدم بابا نبود و طبق معمول سر کار بود 

مهراد دنبالم اومد وگفت 

_من میرم دیگه شرکتو من نباشم به گوه میکشن 

 

_باشه مراقب خودت باش 

 

_تو هم مراقب ویانام باش و ناراحتش نکن 

 

لبخندی زدم که مهراد سالنو ترک کرد و دلارام وسایلمو برد اتاقم 

وارد اتاق که شدم فقد میخواستم استراحت کنم 

پس گرفتم خوابیدم 

 

 

..............

 

با تقه ای که به در خورد چشامو باز کردم 

_ویانا خانم آقای سپهری اومدن 

 

فهمیدم نازگله و باشه ای گفتم و دستورومو شستم  یه تیشرت و شروار ستش تنم بود 

رفتم پایین مهراد هم بود 

بابا هم نشسته بود پیش مهراد 

_سلام بابا 

 

_سلام دختر بابا 

 

_بابا من میدونم که...

 

بابا وسط حرفم پرید 

 

_میدونم مهراد بهم گفت که بهت گفته مامانت زندست 

 

_بابا ازت دلیل میخوام چرا منو از مامانم جدا کردی چرا بهم دروغ گفتی سالها فقط اشک میرختم کاش مامان داشتم بابا چطور دلت اومد

 

_تو دلت میومد من تورو نبینم  اون زن میخواست تو رو بعد از زایمان باهاش ببره خارج اون بهم گفته بود حق ندارم وقتی بدنیا اومدی ببینمت ها اینم حق من نبود که بچه ی خودمو نبینم 

 

با بغض و صدای یکم بلند گفتم

 

_پس حق مامانم بود از بچش خبری نداشته باشه ازون بدت بهش بگن بچت مرده هااا حقش بود  یا حق من بدبخت بود سالها برای یه قبر الکی اشک بریزم هااا

 

بابا با شرمندگی نگام کرد 

 

_اون زن حقش بودت 

 

 

با خشم گفتم 

 

_درسته مامانمو دوست نداشتی اما دلیل نمیشه که در حقش همچین کاری بکنی 

 

_من  مامانتو دوست داشتم  اما اون منو دوست نداشت اون بخواطر اصرار خانوادش بام ازدواج کرد من دوسش داشتم اما اون از من تنفر داشت 

 

_چرااا چرااااا ازت بدش میومددد،مگه چی کار کردی ها بابا 

 

_این سوالاتو خودش باید جواب بده

 

مهراد که تا الان تماشاچی بود بلند شد و به سمتم اومد 

_آروم باش ویانا چند روز دیگه مامانت‌ میبینی 

 

اشکامو از صورتم پاک کردم و گفتم 

_کی میبینمش 

 

_نمیدونم هرموقعه که پیداش کردیم 

 

دستمو گرفت و به سمت مبل هدایت کرد وقتی نشستم بابا اومد نزدیکم وگفت 

 

_دخترم ببخشید قصد بدی نداشتم فقد میخواستم بچم پیش خودم باشه

 

رومو با ناراحتی ازش گرفتم که بابا سالنو ترک کرد و از خونه کلا خارج شد 

 سرمو رو پای مهراد گذاشتم و چشامو بستم 

وایی یعنی مامانم برای سوالام جواب قانع کننده ای داشت من نمیتونستم بابامو نبخشم اون هرچی نشه میخواست که منو پیش خودش بزرگ کنه 

الان مهراد بود که برام نیرو کمکی باشه اون بهم میفهمون که تنها نیستم 

 ______________________________

(  صحنه دار)

 

 

رفتم تو اتاق دوش آب گرم میگرفتم بد نبود ذهنم پر سوال بود دوست داشتم هرچه زودتر بابامو ببینم و

 برای اینکه من و مامانمو از هم جدا کرده دلیل داشته

 باشه  دوست داشتم  مامانمو ببینم یعنی چه شکلی بود چرا خالم که خواهر مامانم بود چیزی بهش نگفت

 که من زندیم و نمردم وای این سوالای منو کی

 میخواست جواب بده ، من عادت داشتم اینکه از پس هر مشکلی تنهایی بربیام اما انگار ایندفعه یکی بود که کمکم کنه یاد حرفای مامان مهراد افتادم 

که میگفت مهراد بی احساسه و دلش مثل سنگه اما انگار وقتی منو دیده تو قلبش احساسی روشن شده

من به مهراد حس خاصی نداشتم اما از اینکه حقیقت هایی که بابام سالها ازم پنهون کرده بود رو بهم صادقانه گفت و میخواست منو ببره پیش مامانم خوشحال بودم  

تنپوشمو برداشتم و وارد حموم شدم  لباسامو دروردم

و شیر دوش رو باز کردم 

 

.......................

 

 

بعد از نیم ساعت از حموم دل کندم تنپوشمو پوشیدمو از حموم درومدم هودی و شروار ستشو پوشیدم  موهامو خشک کردم و عطرمو زدم

از اتاق درومدم خبری از مهراد نبود از پله ها پایین که اومدم 

با مهراد که رومبل غرق در خواب بود روبرو شدم 

اها پس بگو خبری ازش نیست آقا خوابیده 

با فکر اینکه سردش نشه برگشتم سمت اتاق و پتو رو برداشتم

 

و رفتم روش پتو کشیدم  برخلاف ظاهرش و اون هیکل گنده و غظلیش  وقتی میخوابید ناز نازی میشد 

نشستم پایین مبل روبروی صورتش و موهاش که حالت مردونه و جذاب اصلاح شده بود نوازش کردم

دستمو لای موهاش فرو کردم واقعا حضور مهراد 

الان بهم آرامش میداد احساس کردم تنها نیستم 

من روزام یک نواخت بود و همش تلاش میکردم و احساس میکردم که دوست داشتن یه اشتباه بزرگه هنوز هم همین فکر رو میکنم 

ولی انگار مهراد بهم نشون داد که همه ی آدما بد نیستن و میشه به یک نفر اعتماد کرد 

به مهراد نزدیک شدم و پیشونیشو بوسیدم  

که چشاشو باز کرد نیشش تا بنا گوش باز بود 

تو یه حرکت منو برداشت و نشوند رو شکمش 

تا بخوام بفهمم چی شده  بلند شد و لباش به لبام کوبیده شد 

 

 اولش آروم میبوسید اما بعدش سریع و خشن 

دستش هم کمرومو نوازش میکرد 

 

من آدمی نبودم که زود تحریک شم اما تو همچین حالتی بود و تحریک نشد غیر ممکن بود

از لبم به سمت گردنم رفت و به گردنم بوسه زد 

 تو همین حالت بودیم که گوشی مهراد زنگ خورد 

با صدای گوشی مهراد  لب زدم 

_مهراد گوشیت

 

درحالی که  گردنمو میبوسید گفت

 

_ولش هر کسی میخواد باشه 

 

_اگه مهم باشه 

 

_کون لقشون خو

 

_حالا جواب بده 

 

مهراد سرشو بلند کرد و با چشای خمار شده زل زد بهم

 

_از دست تو باشه

 

گوشیش که کنا عسلی کاناپه بود رو برداشت و جواب داد

_الووو  چی میخوای 

 

_...........................

 

_باشه من فردا میام شرکت 

 

_...........

 

گوشی رو قطع کرد که پرسیدم 

_چیزی شده کی بود 

 

_ چیزی نشده از شرکت بود  

 

_اها 

 

_حالا ولش کجا بودیم 

 

با درک حرفش هم خجالت کشیدم هم خندم گرفت 

اما من با کسی رابطه ای نداشتم هنوز آماده  نبودم 

پس گفتم 

 

_ حالا چه عجلیهههه 

 

چشمکی زد و گفت 

_عاااااا  فرار کردن نداشتیم هااا 

 

 نگاش کردم که دوباره ادامه داد 

_نگا به احترامت بلند شده

 

منظورش عضو سیخ شده  اش که زیرم حس میشد 

بود وای نکنه میخواست حرفشو عملی کنه  باید در میرفتم 

_ممننن کار داررمم

 

_چه کاری

 

_بزار برم 

 

سریع ازش دور شدم و بلند شدم  که گفت 

 

_باشه فرار کن اما من منتظر میمونم  بعدا نمیتونی فرار کنی

 

 با خجالت سمت پله ها رفتم  این چش بود  امروز 

 وارد اتاق شدم روم نمیشد تو صورتش نگا کنم  

اولش باید از این خیسی لای پام راحت میشدم 

بعدش گوشیمو ورداشتم و مشغول گوشیم شدم تا از فکر اتفاق یکم پیش دربیان 

 

_____________________________

 

 

با مهراد که وارد کلبه شدیم کاپشنامونو دراوردیم 

من هم هنوز تو فکر حرفای مهراد بودم از یه طرف خوشحال بودم  از اینکه مامانم نمرده و زندست و از اینطرف ناراحت بودم که چرا  بابام به من و مامانم دروغ  گفته و ما رو از هم جدا کرده با دستی که دور گردنم نشست سرمو طرف صاحب همون دست چرخوندم 

_خوبی ویانا

 

با صدای مهراد   زل زدم تو چشاش 

 

_مامانم الان کجاست

 

_مامانت الان خارجه وقتی فکر کرد که تو مردی  البته  باور نکرد اولش خیلی دنبالت گشت حتا پیش بابات هم رفت اما بابات باهوش تر  از این حرفا بود  بابات بچه ای که تو همون روز که تو بدنیا اومدی   مرده بدنیا اومده بود و  بجای تو جا زد و به خانواده ی بچه ی مرده پول داد که مادرت باور کرد  تو مردی و رفت خارج 

 

 

بازم مغزم هنگ کرد واقعا باورم نمیشد 

 

_مامانم کدوم کشوره  

 

 

_نمیدونم ولی اگه بخوای باهم پیداش میکنیم و میبرمت پیشش 

 

_معلومه میخوام مهراد کمکم میکنی 

 

 

_معلومه که کمکت میکنم 

 

 

_مهراد چقدر خوبه که هستی

 

مهراد اومد نزدیکم و بغلم کرد

 

_توهم چقدر خوبه که هستی توله 

 

 

بعد از چند دقیقه از همدجدادشدیم و رفتم  پیش شومینه و  دستامو  گرم کردم 

 

 

 

________________________________

 

مهراد   از  حموم درومده بود و  داشت تو اتاق لباس 

لباس  میپوشید 

من با نازلی تماسو قطع کردم و رفت تو بالکن هوایی عوض کنم 

وارد بالکن که شدم نفس عمیقی کشیدم که یه سوز سردی اومد  که باعث شد دستامو بهم بمالم برف همه جا رو پوشونده بود با صدایی سرمو برگردوندم  مهراد بود 

_هوا سرده بیا تو 

 

سری تکون دادم و رفتم تو مهراد  رو مبلی که کنار  شومینه بود لم داده بود  رفتم تو آشپز خونه و آب خوردم

گوشی مهراد زنگ خورد باباش بود 

مشغول صحبت با باباش شد

چقدر خوب میشد اگه الان مامانم زنده بود 

و باهاش درد دل میکردم هعععیی  انگار من باعث 

مرگ مامانم شدم چون اون سر بدنیا اوردن من از دنیا رفت 

 

_به چی فکر میکنی 

 

_هیچی

 

_بیا اینجا ببینم

 

رفتم پیش مهراد نشستم 

 

_خو چی ذهنتو درگیر کرده

 

_به مامانم فکر میکنم من باعث مرگ مامانم شدم اون سر بدنیا اوردن من از این دنیا رفت 

 

با این حرفم یه نگاهی کرد بهم انگار که یه چیزی میدونه

 

_هیسس دیگه این حرفو نشنوم ها تو باعث از دست رفتن مامانت نیستی 

 

بغلم کرد که بغضم ترکید  من معمولآ  کسی گریمو ندیده و سعی میکردم پیش دیگران گریه نکنم  اما مامانم برام خیلی عزیز بود من یه بار  هم ندیده بودمش این خیلی دردناک بود برام 

مهراد که متوجه گریم شد منو از خودش جدا کرد و گفت 

_نگا چرا گریه میکنی من اوردمت اینجا خوشحال بشی بد گریه میکنی، نبینم این چشای به این قشنگی خیس بشن ها ،این چشما مال منه

 

یه لبخند کوچیک زدم که گفت 

_پاشو لباس گرم بپوش تا ببرمت اینجا رو ببینیم

 

سری تکون دادم رفتم تو اتاق و کاپشن و شروار گرم پوشیدم و با مهراد رفتیم  بیرون

هوا سرد بود  بازوی مهراد رو گرفته بودم 

داشتم از طبیعتی که برف روشو پوشیونده بود لذت میبردم که  چوبی توجهمو به خودش جلب کرد رفتم ورش داشتم و رو برف نوشتم M که مهراد خنده ای کرد و چوبی برداشت و اول اسممو نوشت 

مهراد در حال نوشتن روی برف با چوب بود که برفی رو تبدیل به گوله کردم و پرت کردم روش که برگش نگام کرد 

_که اینطور خانم سپهری شما وار جنگ با آقای اسفندیاری شدی 

 

_نه بابا پس از الان باختی

 

_من خیلی وقته دلمو بتو باختم 

 

داشتم  منظور حرفشو میفهمیدم که با برخورد گوله برفی به شونم از هپروت درومدم 

 

_اییییی فکر کردی زرنگی 

 

پش بند حرفم گوله برفی درت کردم و پرت کردم روش 

اون روم پرت میکرد من روش  تا اینکه خسته شدم رو برفا خودمو پرت کردم 

مهراد هم اومد پیشم خودشو رو برف پرت کرد 

 

_ویانا میدونی چقدر دوست دارم 

 

من با قاطعیت  گفتم 

 

_ارهه میدونستم 

 

_ویانا میخوام یچی بهت بگم 

 

من با کنجکاوی برگشتم سمتش 

 

_چی میخوای بگی راجب کی 

 

_راجب مامانت 

 

_چیییییی

 

_راستش مامانت زندست 

 

_چی داری میگی مهراد  شوخی میکنی

 

_شوخی نمیکنم ،مامنت نه مرده یعنی بابات وقتی تو بدنیا میاد مستقیم  تو رو میبره 

 

_چرا باید بابام همچین کاری کنه 

 

_چون بابات با مامانت باهم خیلی اختلاف  داشتن و همش جرو بحث میکردم باهم و به اجبار پدر مادرشون باهم ازدواج کردن  و قتی که تصمیم میگیرن طلاق بگیرن مامانت متوجه میشه که تو رو بارداره  و اینطور میشه که بابات به مامانت میگه که بچرو خودش میبره اما مانت بشدت مخالفت میکنه و بابات روز زایمان مامانت تورو مستقیم از بیمارستان بدون اینکه مامانت متوجه بشه تورو میبره پیش خودش  و بابات به دکترا میگه که به مامانت بگن تو مردی 

 

_تتتت تو از کجا میدونی

 

_از اونجایی که بابات رفیق صمیمی بابامه میدونم 

 

 

باورم نمیشد بابام بتونه همچین کاری کرده باشه اون منو از مامانم جدا کرد و به مامان دروغ گفت و به من دورغ گفتبا صدای مهراد  نگاش کردم 

_حالت خوبه 

 

با این حرفش پریدم تو بغلش 

_باورم نمیشه بابام چطور تونسته همچین کاری کرده باشه من سالها تو حسرت مامانم میسوختم  

 

مهراد  طوری که داشت موهامو نوازش میکرد گفت 

_بابات هم دلیل خودشو داشته بابات هم تورو میخواست

 

با صدایی که که به دلیل بغض میلرزید لب زدم 

 

_هر دلیلی هم داشته باشه حق اینکار رارو  نداشته نباید منو مامانمو از هم جدا میکرد 

 

 

_باشه باشه گریه نکنی ها من چی بهت گفتم تازه 

 

سری تکون دادم و با مهراد بلند شدیم و به سمت کلبه قدم برداشتیم 

 

______________________________

 

 

چشامو باز کردم با جای خالی مهراد رو به رو شدم کی بیدار شده بود

گوشیم  رو روشن کردم  ببینم ساعت چنده ساعت 1 ظهر بود چقدرخوابیده بودم  من عادت کرده بودم که صبح بیدار شم 

بلند شدم دست وسورتمو شستم مسواک زدم موهامو شونه کرد لباسامو با یه بافت چری و دورس بگ طوسی عوض کردم 

از پله ها که پایین اومدم با صحنه ای مواجه شدم که دهنم باز موند 

_سلام زندگی مهراد 

_سلام عزیزم 

 

مهراد متوجه قیافه ی متعجب من شد و با لبخند نگام کرد 

_ماتت نبره ما اینکاره ایم 

_نه بابا 

_اره پچی 

مهراد بر خلاف ظاهر بی احساسش و قیافه ای جدیش 

با مزه و شوخ بود  آدمی نبود که بخوام بدم بیاد ازش هرچیم نشه آلان نامزدم بود 

_نمیخوای بشینی 

 

باصدای مهراد از فکر درومدمو نشستم پشت میز 

درحال خوردن ناهار شدیم 

 

بعد با کمک هم میزو جم کردیم و ظرفا رو شستیم ،

 

نشستم رو کاناپه و گوشیمو گرفتم مهراد هم رفت یه دوش بگیره 

گوشیمو که باز کردم یه پیامی توجهو جلب کرد نازلی بود پیام رو که  خوندم چشام تا آخر گرد شد 

_  ویانا رادان  ازم خواستگاری کرد

 

نازلی بود رادان ازش خواستگاری کرده بود معلوم بود که رادان نازلی رو دوست داشت،  من تایپ کردم 

 

_تو چی گفتی 

 

_بله رو دادم 

 

_معلوم بود رادان نمیگرفتت کی میگرفتت 

 

_کصکش مگه من چمه 

 

_اخلاق گوه ادب صفر قیافه که چه ارض کنم 

 

_ایشش حالا نه خیلی تو اخلاقت خوبه خیلی با ادبی 

بعدشم من زشتم 

 

_ باشششهه باشههه گریه نکن شوخی بود

 

چند دقیقه مشغول حرف زدن با نازلی خلچل بودم

 

_____________________________

 

مهراد اومد نشست پیشم و تره ای از مو هامو پشت گوشم فرستاد منم به چشاش خیره بودم تابفهمم چی شده لباش رو لبام فرود اومد و آروم لبامو  میبوسید و دستشو سمت گردنم هدایت کرد  منم  لباشو آروم میبوسیدم  بعد از دقایقی بلخره   رضایت داد تمومش کنه 

_فیلم ببینیم 

 

باشه ای گفتم و دنبال فیلم خوب داشتیم میگشتیم که از بین همه ی فیلمدها یه فیلم ترسناک پیدا کردیم 

من هم بشدت میترسید و هم خوشم میومد یعنی کرم داشتم ،رفتم از کابینت  خوراکی برداشتم و تو ظرف نهادم و رو مبل کنار مهراد نشتم 

و سرمو روی سینش گذاشتم فیلم که پخش شد 

اولاش خوب بود ترس نداشت کم کم ترسناک میشد 

صحنه های ترسناک چشامو میبستم مهراد گفت  

 

_عزیزم فیلمه واقعایی نیست

 

درحالی که از لای انگشتم داشتم ty رو نگاه میکردم گفتم 

 

_میدونم اما ترسناکه 

 

_باشه نترس من اینجام 

 

با وجود چنین صحنه های ترسناکی خودمو بیشتر به مهراد میچسبوندم 

یعد از دو ساعت فیلم تموم شد 

اوووفف چقدر ترسداشت 

مهراد میخواست بلند شه که گفتم 

_کجا میخوای بری من میترسم 

خنده ای کرد و با لحنی که خنده توش موج میزنه 

جواب داد

_دستشویی 

_اها پس زود بیا باشه

 

با خنده نگام کرد 

 

_باشه 

 

بعد از رفتن مهراد با ترس نگاه دور تادورم میکردم صدایی از جنگل اومد   اووووفففف من همینطور میترسیدم حالا این صدا 

مهراد اومد 

_پاشو بریم بخوابیم استراحت کنیم 

 گوشیمو برداشتم و بازوی مهرادو چسبیدم خیلی مترسیدم به سمت اتاق رفتیم رو تخت دونفره ای تو اتاق بود رفتیم لحظه ای از کنار مهراد تکون نمیخوردن مهراد هم هی بهم میخندید  پرده ها کشیده بودند بخواطر همین اتاق تاریک بود من  تو بغل مهراد خوابیدم مهراد هم موهامو نوازش میکرد دقایقی بعد به خواب فرو رفتیم 

 

_____________________

 

 

 

 

چایی که توی ماگا ریختم کنار مهراد نشستم و ماگشو جلوش گذاشتم گوشیم زنگ خودر بابام بود 

 

_سلام دخترم خوبی مهراد خوبه رسیدید 

 

_خوبم  مهراد هم خوبه سلام میرسونه  بله رسیدیم 

 

_خوبه ،ویانا مراقب خودت باش سرما نخوری هوا سرده ،من برم که جلسه دارم 

 

_چشم ،پس خدافظ خسته نباشی 

 

با یه خدافس تماسو قطع کردم که مهراد پرسید 

 

_بابا بود ؟

_ اره 

_چی میگفت  

_میگفت که هوا سرده مواظب باشم که سرما نخورم 

_بهش میگفتی مهراد هست نمیزاره سرت شه و سرما بخوری 

_عه

_اره پچی میخوای نشونت بدم چطور 

داشت نزدیکم میشد که صدای در اومد،مهراد با لحن خاصی گفت  

_وایسا ببینم کیه چی میخواد میام   

منم فقط خندیدم  مهراد سمت در رفت و درو باز کرد و با مردی میان سال مشغول حرف زدن شد بعد از چند دقیقه مهراد اومد و  پرسیدم 

_کی بود 

_یکی  که بابا بهش گفته بود بیاد و قتایی که ما نیستیم به اینجا برسه اونم اومده  بود  که خوش آمد بگه و از این حرفا دیگه ،حالا بخیال میخواستم نشونت بدم چطور گرمت میکنم 

چیزی نگفتم چیزی نداستم بگم 

 

__________________________________

 

 

گوشیمو دراوردم و وارد فضای مجازی شدم  ،بعد دقایقی  گوشیمو خاموش با توجه به راه شصتم خبر دارشد که داریم میریم روستای افجه  که  دوباره پرسیدم 

_مهراد داریم کجا میریم 

مهراد نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت 

_داریم میریم روستای افجه 

_اها حدسم درست بود 

_چند بار اومدی افجه 

_چند بار، چند بار بابا پاییز بود اومدم تابستون هم با دوستام 

_اها ،کدوم دوستات 

 

_نازلی و دیانا و آناهیتا و الینا  رفتیم 

 

_اوکی پس زمستون نیومدی 

 

_نه 

 

_خوبه پس الان اونجا میریم ببین 

 

 

سری تکون دادم  که نازلی زنگ زد و مشغول حرف زدن باهاش شدم 

خود راه 45 دقیقه بود و با توجه به ترافیکا نزدیک یک ساعت و نیم رسیدیم 

جلوی یه کلبه چوبی  شیک و زیبا که برف روشو پوشونده بود   ماشیین ایستاد 

_خوب خانمم رسیدیم 

سری تکون دادم و پیاده شدم درحال برسی کلبه شدم که مهراد وسیله هارو اورد هوا سرد بود مهراد شومینه رو روشن کرد یکم که هوا گرم شد کاپشنمو دراوردم و یه چایی درست کردم مهراد هم درحال جابه جا کردن وسیله ها بود 

 

 

 

 

_______________________________