رمان (نوری در یک نواختی) 24
9 ساعت پیش · ·
*مهراد*
از اینکه تنسته بودم جای مامان ویانا رو پیدا کنم خوشحال بودم چون ویانا خوشحال شد وقتی بهش خبر دادم
دوروز دیگه عقدمون بود بلاخره بهش رسیدم
با زنگ گوشیم سرمو طرف گوشیم برگردوندم ویانا بود
جواب دادم
_سلام توله
_علیک ،چه خبر دلم برات تنگ شده
از این حرف ویانا خوشحال شدم یعنی اونم نسبت
به من حسی پیدا کرده
_من بیشتر دلم برات تنگ شده ، بابات بهتر شد
_بابا حالش بهتر شده و با دوستاش میخواد بره پیکنیک
_خوبه حالا تو میای خونم
با حالت شوخی و خنده گفت
_وا آقای محترم خجالت بکشید
من از لحنش خندم گرفت
_به شما چه نامزدمه ،دور از شوخی میای
_باشه میام
_پس میبینمت
_بای
خدافظی کردم و تماسو قطع کردم واقعا این دختر دلمو برده بود
بلند شدم نگاهی به اطراف خونه انداختم
چقدر خونه بهم ریخته بود
بلند شدم لباسامو ورداشتم و خونه رو یکم تمیز کردم
*ویانا*
من انگار داشتم نسبت به مهراد حسی پیدا میکردم
دلم براش تنگ میشد دو روز دیگه هم عقد منو مهراد بود بابام و بابای مهراد باهم قرار گزاشتن بعد عروسیمون قرار دادو ببندن که عروسیمون دو هفته دیگه بود
بابا یک روز میشد از بیمارستان اوردیمش اما میگه حالم خوبه و کسی نمیتونه جلوشو بگیره پس اینطور شد که با دوستاش رفت پیکنیک
بلند شدم و لباسامو پوشیدم هودی خاکستری با شروار ستش تنم کردم و موهامو دم اسبی بستم
و یه تینت زدم و یه رژ گونه نمیخواست زیاد میکاپ کنم
کلاه هودیمو رو سرم گذاشتم و سویچ ماشینمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون از دلارام و نازگل خدافظی کردم و از سالن خارج شدم
رفتم پارگینگ و سوار ماشینم شدم و ماشینو به حرکت دراوردم
لحظه ای بعد رسیدم خونه ی مهراد مهراد با مامان و بابا زندگی نمیکرد گاهی وقتا میرفت پیششون
تو ماشین شیطنتم فعال شد و یه فکری زد به سرم
زنگ زدم به مهراد با لحن مثلا شرمنده و ناراحت گفتم
_سلام عشقم نمیتونم بیام میخوام برم با دوستام بیرون
با لحن جاخورده و خورده تو ذوقش گفت
_اها خوش بگذره ،پس کار نداری
_باشه خدافظ
گوشی رو قطع کرد 😂😅
بچاره باور کرده بود از ماشین پیاده شدم
و وارد آپارتمان شدم از مرد که پشت میز وایساده بود
پرسیدم
_آقای اسفندیاری کدوم طبقست
من فقد میدونستم تو این آپارتمانه اما نمیدونستم کدوم طبقه
مرد جواب داد
_طبقه ی پنجم و پلاک ۱۰
تشکری کردم ث به سمت آسانسور پا تند کردم دکمه ی آسانسورو زدم و واذد آسانسور زدم
دیقیقه بعد در آسانسور باز شد و از آسانسور خارج شدم به گفته ی مرد سمت پلاک ۱۰ رفتم و زنگو زدم
مهراد درو باز کرد که پریدم بغلش جا خورده بود فکرده بود نمیام
_سلاااامممم عشقم
_مگه با دوستات نمیخواستی بری بیرون
_ازش جدا شدم و تو چشاش خیره شدم و با خنده گفتم
_ ت..ت. تو... باور کردی من تو رو ول کنم برم با دوستام
مهراد با لبخند گفت
_معلومه کی مردی به جذابیت من رو ول میکنه بره
مشتی رو بازوش زدم
_ نه بابا چه خود شیفته
چشمکی زد و گفت
_ به جذابیت تو که نمیرسم بیب ، حالا بیاتو ببینم
دستمو کشید و درو بست نشستم رو کاناپه که مهراد کنارم نشست
_حالا بگو چرا سرکارم گذاشتی
_چون دوست داشتم یکم اذیتت کنم
_ الان هم من تورو اذیت میکنم
میخواست قلقلکم بده که زود یکم ازش فاصله گرفتم من میرفتم اونور تر اون میومد نزدیک تر
با خنده گفت
_ویانا ی فراری فکردی میتونی از دستم فرار کنی نچ نمیتونی
_اگه اگه تونستم فرار کنم چی هاا
_نمیتونی خرگوش کوچولو
این چش بود تا بفهمم چی شده خندم گرفت آقا مهراد داشت قلقلکم میداد انقدر خندیدم با خنده جیغ زدم
_بسهههه مهراددد بسههه
_بس نیست
با خنده گفتم
_دارم برات
تو بازوش گازش گرفتم
_ولم کن ویانا
_ولت نمیکنم
_باشه دیگه قلقلکت نمیدم
بازوشو ول کردم که با خنده بازو شو میمالوند گفت
_دندون که نیستن انگار عره برقین
_پس چی گفتم دارم برات
_ویانا نزار باعث ناله هات بشم
_چی
_میگم نزار این سالار رو الان راضی کنم ها
با فهمیدن حرفش خجالت کشیدم و گفتم
_غلط کردی
_چرا به من میگی به این بگو وقتی میبینتت به احترامت بلند میشه
با انگشت به التش اشاره کرد که گفتم
_نخیرم باید صبر کنی
_باشه صبر میکنم اما منم صبرم کمه ها
_باشه
بلند شدم و نگاه به خونه انداختم
به اتاقش که رسیدم رفتم تو اتاقش مهراد هم به جار جوب در تکیه داده بود در حال برسی اتاقش بودم که متوجه عکسام روی دیوار شدم با تعجب برگشتم به مهرا نگاه کردم عکسای بچگیمو هم داشت
_مهرا این عکسا رو کی زدی به دیوار
_اووو مال چند سال پیشاست هروقت که دلم برات تنگ میشد نگاه به عکسات میکردم من از بچگی عاشقتم اما رسیدن بهت برام یه رویای محال بود
_دوست دارم مهراد
_من روانیتم
اومد طرفم و بغلم کرد
_____________________________