رمان (نوری در یک نواختی) 18
29 بهمن · · خواندن 1 دقیقه
چشامو باز کردم با جای خالی مهراد رو به رو شدم کی بیدار شده بود
گوشیم رو روشن کردم ببینم ساعت چنده ساعت 1 ظهر بود چقدرخوابیده بودم من عادت کرده بودم که صبح بیدار شم
بلند شدم دست وسورتمو شستم مسواک زدم موهامو شونه کرد لباسامو با یه بافت چری و دورس بگ طوسی عوض کردم
از پله ها که پایین اومدم با صحنه ای مواجه شدم که دهنم باز موند
_سلام زندگی مهراد
_سلام عزیزم
مهراد متوجه قیافه ی متعجب من شد و با لبخند نگام کرد
_ماتت نبره ما اینکاره ایم
_نه بابا
_اره پچی
مهراد بر خلاف ظاهر بی احساسش و قیافه ای جدیش
با مزه و شوخ بود آدمی نبود که بخوام بدم بیاد ازش هرچیم نشه آلان نامزدم بود
_نمیخوای بشینی
باصدای مهراد از فکر درومدمو نشستم پشت میز
درحال خوردن ناهار شدیم
بعد با کمک هم میزو جم کردیم و ظرفا رو شستیم ،
نشستم رو کاناپه و گوشیمو گرفتم مهراد هم رفت یه دوش بگیره
گوشیمو که باز کردم یه پیامی توجهو جلب کرد نازلی بود پیام رو که خوندم چشام تا آخر گرد شد
_ ویانا رادان ازم خواستگاری کرد
نازلی بود رادان ازش خواستگاری کرده بود معلوم بود که رادان نازلی رو دوست داشت، من تایپ کردم
_تو چی گفتی
_بله رو دادم
_معلوم بود رادان نمیگرفتت کی میگرفتت
_کصکش مگه من چمه
_اخلاق گوه ادب صفر قیافه که چه ارض کنم
_ایشش حالا نه خیلی تو اخلاقت خوبه خیلی با ادبی
بعدشم من زشتم
_ باشششهه باشههه گریه نکن شوخی بود
چند دقیقه مشغول حرف زدن با نازلی خلچل بودم
_____________________________