رمان (نوری دریک خواختی ) 12
22 بهمن · · خواندن 3 دقیقه
بادیدن مهراد اسفندیاری تعجب کردم درست فکرده بودم خودشه نازلی با صدایی آروم گفت
_خودشه
همونطور مثل خودش گفتم
_اره خودشه
با صدای بابا نشستن همگی نشستیم و دلارام و نازگل ازشون پذیرایی کردند اسفندیاری با بابام درمورد کار حرف میزدن که بابای مهراد اسفندیاری گفت
_خوب پسرم و دخترم پاشید باهم حرف بزنید
بابا هم حرفشو تایید کرد من و مهراد رفتیم اونطرف سالن و نشستیم که مهراد گفت
_ببیندچه اتفاقی افتاده قرار باهم ازدواج کنیم کی فکرشو میکرد دونفر همو اتفاقی ببینن و بعد بخوان باهم ازدواج کنن
ازش نه بدم میومد ونه خوشم میومد پرسیدم
_تاحالا چندتا دوست دختر داشتی
با لبخند نگام کرد
_شاید باورت نشه ولی همش یدونه داشتم،تو چندتا دوست پسر داشتی
_اصلا نداشتم
با تعجب نگام کرد
_مگه میشه دوست پسر نداشته باشی
_از پسرا بدم میومد و وقتمو برای پسری حدر نمیدادم
_اووو ازمن هم بدت میاد البته من مرد خوبیم
_او چه از خود راضی
چیزی نگفت که دوباره پرسید
_دانشگاهت تموم شده الان میخوای کجا شروع به کار کنی
با تعجب نگاش کردم از کجا میدونست دانشگاهم تموم شده
_از کجا میدونی من دانشگام تموم شده
_دختر خانم شما مارو الان میشناسی ما خیری وقته میشناسیمت
_یعنی چی
یه نفس گرفت
_یعنی من همون مهراد گذشتم همبازی بچگیت بعد اینکه شما رفتین خارج و برگشتین دیگه ندیدمت
_او من چطور یادم نیومد
_چون تو اونموقعه 5سالت بود و من 10 سالم بود
اها اون راست میگفت بابا گفت من وقتی 5سالم بود خارج رفتیم و وقتی 10 سالم شد برگشتیم ایران با صدای مهراد از فکر درومدم
_بعد اینکه رفتی من خیلی ناراحت شدم چون تو تنها دوست وهمبازی من بودی و به تو وابسته بودم
_پس چطور شد بعد از اینهمه سال یادم کردی
_وقتی رفتی بابام بهم گفت که واسه ی همیشه رفتی خارج و برنمیگردی ومن بعد از تو تو تاریک ترین نقطه ای زندگیم بودم و روزا برام یک نواخت بود که بعد از مدت ها که تو خیابون که ماشینت خراب بود دیدمت یهو به تاریکی زندگیم یه نوری تابید ،بعد رفتم به مامان و بابا گفتم که میخوام باهات ازدواج کنم و همون موقعه بابام داشت با بابات قرار داد میبستن پس اینطور شد که الان اینجایم
_اها
_حالا بامن ازدواج میکنی
بخواطر اون قرار داد بابا و با یاد آوری اینکه نباید دنبال اون که عاشقشیم بریم باید دنبال اونکه دوستمون داره بریم پس گفتم
_اگه قدرمو بدونی باشه باهات ازدواج میکنم
با این حرفم با ذوق و شادی گفت
_قول میدم قدرتو بدونم وخوشبختت کنم
_امیدوارم حالا پاشو بریم پیششون
بلند شدیم و رفتیم پیششون با اومدنمون همه نگامون کردن که نشستین که نازلی گفت
_چیشد بگو دارم میمیرم از کنجکاوی
_نازلی دندون به جیگر بگیر بعدأ بهت میگم
با اومدن مامان مهراد ساکت شدیم مامان مهراد نشست پیشم و دستمو گرفت و گفت
_دختر قشنگم میدونی بعد اینکه رفتید خارج مهراد تبدیل شده بود به سنگ بی احساس و بی حس چند بار سعی کردیم براش زن بگیریم اما خودش بارها مخالفت میکرد و بهمون میگفت که نمیخواد ازدواج کنه و توی زندگیش دخالت نکنیم اما وقتی تو رو دید خیلی عوض شده بود و بعد مدت ها دیدمش که از ته دل خوشحال باشه مرسی که دل دسرو نشکوندی
با لبخندنگاش کردم
_خواهش میکنم
مامان مهراد درمورد جشن و اینا حرف میزد و من فقد گوش میدادم من دوست نداشتم ازدواج کنم اما خوب نمیخواستم دل مهراد رو بشکنم
__________________________