رمان (نوری دریک نواختی) 5
17 بهمن · · خواندن 1 دقیقه
بعد از تموم شدن کلاس من و نازلی داشتیم از دانشگاه میزدیم بیرون نازلی قرار بود بیاد چند شب پیشم ،مشغول راه رفتن بودیم که زنگ گوشیم به صدا درومد بابام زنگ زد بابام برای کار مدت به مدت خارج میرفت و مادرم هم سر بدنیا اوردن من از دنیا رفت حتی خواهر برادری نداشتم که از این تنهایی دربیام ، تماسو جواب دادم
_سلام دختر بابا خوبی
_خوبم شما خوبید
_چه خبر دیگه دانشگاهی
_اره اما الان با نازلی میرم خونه نازلی قراره بمونه پیشم
_اها خوبه دخترم مراقب خودت باش
_باشه شما هم مواظب خودتو باش
بعد از خدافظی تماسو قطع کردم و با نازلی سوار ماشین شدیم
وارد خونه که شدم لباسامونو عوض کردیم
و غذا سفارش دادیم ،tyرو نازلی که روشن کرد
زنگ در به صدا درومد غذا ها رسیده بودن
من رفتم درو باز کردم
شروع به غذا خوردن کردیم
بعد از غذا خوردن گوشی نازلی زنگ خورد ارسلان بود
پارتنر نازلی بود ،نزدیک یک ساعت باهم فک زدن ساعت 10 نمایان میکرد
منم بلند شدم رفتم بخوابم
______________________________