یه یک ساعتی میشود از خواب بیدارشده بودم تو فکر بودم بابا خونه نبود رفته بود شرکت ،امروز میخواستن بیان خواستگاری عوووو من بخواطر بابام میخواستم با پسری که امروز قرار بود ببینمش ازوداج کنم گوشیمو دروردم و چرخی تو گوشیم زدم که دلارام اومد پیشم و گفت 

_خانم  نازلی خانم اومده 

 

باشه ای گفتم که نازلی اومد تو 

_سلام عروس خانم 

کلافه نگاش کردم و سلامی بهش دادم که جوابمو داد

_داستان این خواستگاریی چیهههه

 

نفسمو فوت کردم بیرون و همه چیو تعریف کردم 

 

_الانم میخوام بخواطر بابام  باهاش ازدواج کنم چون اسفندیاری گفته اول عقد میکنیم بعد که قرار داد بستن عروسی میکنیم 

 

نازلی نگام کرد 

_پسرو دیدی 

_نه ولی فکر کنم یه بار دیدمش موقعه ای که ماشینم خراب بود یکی به اسم مهراد اسفندیاری کمکم کرد 

 

_شاید خودش باشه ،حالا پاشو به خودت برس یکم 

_نازلی حوصله داری هااااا

_احمقی ها خواستگاریته امشب 

چیزی نگفتم فکر کردن به این خواستگاری حالمو بدمیکرد 

بابا وارد سالن شد با نازلی سلام وعلیک کردن دلارام میز ناهارو چید و ناهار خوردیم بعد ناهار منو نازلی  رفتیم تو اتاقم وشروع به انتخاب لباس  کردیم 

 بلخره تصمیم گرفتم کت و دامن صورتی پاستیلی بپوشم  بابا به دلارام ونازگل خونه رو مرتب کنن و برای شب تدارکات ببینن نازلی هم اوفتاده بود به جون من وبه صورتم ماسک میزد ساعت 6ونیم بود و قرار بود ساعت 7ونیم بیان منم لباسامو پوشیدم و یه صندل پاشنه کوتاه پوشیدم  میکاپ کاملأ  نچرال کردم و عطرمو زدم و یه شال هم دم دستد ناهادم تا هر وقت اومدن سرم کنم 

تو حال که رفت بابا گفت

_دختر باباش چه ماهی شده 

_مگه نبودم 

_صدر درصد که بودی ماهترشدی 

باخنده نشستیم نازلی هم نشسته بود رو کاناپه 

tyرو نگاه میکردیم که نگهبان به بابا  زنگ زد 

_اها باشه 

متوجه شدیم که اومدن سرجامون همینطور نشسته بودیم و دلارام رفت و در سالن و ازشون ایتقبال کرد و بابا هم ازشون استقبال کرد نازلی و من هم سلامی دادیم 

 

 

 

_________________________________