رمان (نوری در یک نواختی ) 14
25 بهمن · · خواندن 1 دقیقه
امروز قرار بود با مهراد بریم نمیدونستم کجا میخوایم بریم ازش هم که پرسیدم نمیگفت ،بلند شودمو وسایل لازم و لباس برداشتم باصدای دلارام به طرفش برگشم
_صبونه حاضر
_باشه
دلارام که رفت منم وسایلو جمع کردمو رفتم صبونه بخورم بابا پشت میز نشسته بود وداشت صبونه میخورد
_سلام بابا صبخیر
_سلام عزیز دل بابا صبح تو هم به خیر
صندلی رو کشیدم و پشت میز نشستم
_امروز با مهراد میخواید برید
_اره
_خوبه خوبه برین بهتون خوش بگذره
ممنونی گفتمو شروع به صبونه خوردن کردم
دوست داشتم از این حال پکرم در بیام اما نتونستم من از مردا و ازدواج بیزار بودم حالا داشتم ازدواج میکردم
با گازی که به نون توستم زدم زنگ گوشیم به صدا درومد مهراد بود نونو با سرعت خوردم و جواب دادم
_الو سلام گلم
_سلام خوبی
_خوبم ،نیم ساعت دیگه میام دنبالت باشه
_باشه ،کجا میخوایم بریم
_نشد دیگه حالا میفهمی ،پس خدافظ دیگه
_خدافظ
قطع کردم وبابا گفت
_مهراد بود
_اره میگه نیم ساعت دیگه میاد دنبالم
_اها من برم دیگه شرکت خدافظ دختر بابا
_خدافظ بابایی
بابا که رفت من رفتم تو اتاقم شروع به لباس پوشیدن کردم ،یه دورس نیم زیپ با شروار جین بایه کلاه و یه کاپشن پوشیدم، یه بالم لب و یه رژ گونه زدم وابروهامو مرتب کردم که گوشیم زنگ خورد مهراد بود گفت که اومده منم وسایلمو برداشتم و رفتم پایین مهراد رو دیدم که یه نیم زیپ و شروار پارچه ای تنش بود
_سلام خوبی مهراد
_خوبم تو خوبی
_اره خوبم
_سوار شو بریم
سوار ماشین شدم و مهراد ماشینو روند
_____________________________