اسفندیاری بود وقتی منو دید سلامی بهم کرد و گفت

_پس آقای سپهری فردا مزاحمتون میشیم 

 

و از سالن خارج شد من مات نگاه بابا کردم که بابا گفت 

_ویانا بابا فردا میان برای خواستگاری 

 

باشه ای گفتم و بابا گفت 

_بیا بشین اینجا خانم دکتر 

 

با یاد آوری اینکه الان فارغ التحصیل  شدم 

باخنده سمت بابا رفتمو مدرک پزشکیمو نشونش دادم که بابا یه جعبه ی هدیه بهم داد وگفت 

 

_اینم هدیت بابا بهت افتخار میکنم دخترم 

 

با تشکر بابا رو بغل کردم و بابا گفت بازش کن ببین چی توشه بازش کردم از خوش حالی نگاه بابا کردم که 

گفتم 

_مرسییی باباااا تو بهترینیی

 

بابا بغلم کرد و گفت 

 

_نیازی به تشکر نیست تو لیاقتت بیشتر از ایناست چون میدونم دوست داشتی برات گرفتم زندگیه بابا 

 

چشام پر از اشک شوق شد و گفتم 

 

_بابا چقدر خوبه که هستی 

 

بابا اشک تو چشام که دیدگفت 

 

_عهه دختر سپهری گریه نمیکنه پاشو برو پارگینگ  و ماشین جدیدتو ببین 

 

بدو سمت پارگینک دویدم که بابا داد زد 

_دختر آرومتر نخوری زمیین 

 

وارد پارگینگ که شدم از خوشحالی اومیگاد بلندیی گفتم و دورماشینمو چرخیدم مرسدس بنز جی کلاس سیاه بود که برق میزد خیلی خوب بود و من عاشقش بودم  بعد از اینکه ماشینمو حسابی دیدم و سوارش شدم  رفت بالا وخوابیدم 

 

___________________________