بعد از تموم شدن کلاس من و نازلی داشتیم از دانشگاه میزدیم بیرون  نازلی قرار بود بیاد  چند شب پیشم ،مشغول راه رفتن بودیم که زنگ گوشیم به صدا درومد بابام زنگ زد بابام برای کار مدت به مدت خارج میرفت و مادرم هم سر بدنیا اوردن من از دنیا رفت حتی خواهر برادری نداشتم که از این تنهایی دربیام  ، تماسو جواب دادم 

 

_سلام دختر بابا خوبی 

 

_خوبم شما خوبید 

 

_چه خبر دیگه دانشگاهی

 

_اره اما الان با نازلی میرم خونه نازلی قراره بمونه پیشم 

 

_اها خوبه دخترم مراقب خودت باش 

 

_باشه شما هم مواظب خودتو باش

 

بعد از خدافظی تماسو قطع کردم و با نازلی سوار ماشین شدیم 

وارد خونه که شدم لباسامونو عوض کردیم

و غذا سفارش دادیم ،tyرو نازلی که روشن کرد 

زنگ در به صدا درومد غذا ها رسیده بودن 

من رفتم درو باز کردم 

شروع به غذا خوردن کردیم 

بعد از غذا خوردن گوشی نازلی زنگ خورد ارسلان بود 

پارتنر  نازلی بود ،نزدیک یک ساعت باهم فک زدن ساعت 10 نمایان میکرد 

منم بلند شدم رفتم بخوابم 

______________________________