چشامو باز کردم با جای خالی مهراد رو به رو شدم کی بیدار شده بود

گوشیم  رو روشن کردم  ببینم ساعت چنده ساعت 1 ظهر بود چقدرخوابیده بودم  من عادت کرده بودم که صبح بیدار شم 

بلند شدم دست وسورتمو شستم مسواک زدم موهامو شونه کرد لباسامو با یه بافت چری و دورس بگ طوسی عوض کردم 

از پله ها که پایین اومدم با صحنه ای مواجه شدم که دهنم باز موند 

_سلام زندگی مهراد 

_سلام عزیزم 

 

مهراد متوجه قیافه ی متعجب من شد و با لبخند نگام کرد 

_ماتت نبره ما اینکاره ایم 

_نه بابا 

_اره پچی 

مهراد بر خلاف ظاهر بی احساسش و قیافه ای جدیش 

با مزه و شوخ بود  آدمی نبود که بخوام بدم بیاد ازش هرچیم نشه آلان نامزدم بود 

_نمیخوای بشینی 

 

باصدای مهراد از فکر درومدمو نشستم پشت میز 

درحال خوردن ناهار شدیم 

 

بعد با کمک هم میزو جم کردیم و ظرفا رو شستیم ،

 

نشستم رو کاناپه و گوشیمو گرفتم مهراد هم رفت یه دوش بگیره 

گوشیمو که باز کردم یه پیامی توجهو جلب کرد نازلی بود پیام رو که  خوندم چشام تا آخر گرد شد 

_  ویانا رادان  ازم خواستگاری کرد

 

نازلی بود رادان ازش خواستگاری کرده بود معلوم بود که رادان نازلی رو دوست داشت،  من تایپ کردم 

 

_تو چی گفتی 

 

_بله رو دادم 

 

_معلوم بود رادان نمیگرفتت کی میگرفتت 

 

_کصکش مگه من چمه 

 

_اخلاق گوه ادب صفر قیافه که چه ارض کنم 

 

_ایشش حالا نه خیلی تو اخلاقت خوبه خیلی با ادبی 

بعدشم من زشتم 

 

_ باشششهه باشههه گریه نکن شوخی بود

 

چند دقیقه مشغول حرف زدن با نازلی خلچل بودم

 

_____________________________