امروز قرار بود با مهراد بریم نمیدونستم کجا میخوایم بریم ازش هم که پرسیدم نمیگفت ،بلند شودمو وسایل لازم و لباس  برداشتم باصدای دلارام به طرفش برگشم

_صبونه حاضر 

 

_باشه 

دلارام که رفت منم وسایلو جمع کردمو رفتم صبونه بخورم بابا پشت میز نشسته بود وداشت صبونه میخورد 

_سلام بابا صبخیر 

_سلام عزیز دل بابا صبح تو هم به خیر 

 

صندلی رو کشیدم و پشت میز نشستم 

 

_امروز با مهراد میخواید برید 

 

_اره 

 

_خوبه خوبه برین بهتون خوش بگذره 

 

ممنونی گفتمو شروع به صبونه خوردن کردم 

دوست داشتم از این حال پکرم در بیام اما نتونستم من از مردا و ازدواج بیزار بودم حالا داشتم ازدواج میکردم 

 با گازی که به نون توستم زدم زنگ گوشیم به صدا درومد مهراد بود نونو با سرعت  خوردم و جواب دادم 

 

_الو سلام گلم 

 

_سلام خوبی

 

_خوبم ،نیم ساعت دیگه میام دنبالت باشه 

 

_باشه ،کجا میخوایم بریم 

 

_نشد دیگه حالا میفهمی ،پس خدافظ دیگه 

 

_خدافظ 

 

قطع کردم وبابا گفت 

 

_مهراد بود 

 

_اره میگه نیم ساعت دیگه میاد دنبالم 

 

_اها من برم دیگه شرکت خدافظ دختر بابا  

 

_خدافظ بابایی

 

بابا که رفت من رفتم تو اتاقم شروع به لباس پوشیدن کردم ،یه دورس نیم زیپ با شروار جین  بایه کلاه و یه کاپشن پوشیدم، یه بالم لب و یه رژ گونه زدم  وابروهامو مرتب کردم که گوشیم زنگ خورد مهراد بود گفت که اومده منم وسایلمو برداشتم و رفتم پایین مهراد رو دیدم که یه نیم زیپ و شروار پارچه ای تنش بود  

_سلام  خوبی مهراد

_خوبم تو خوبی 

_اره خوبم 

_سوار شو بریم 

سوار ماشین شدم و مهراد ماشینو روند 

 

 

 

 

 

_____________________________