بادیدن مهراد اسفندیاری  تعجب کردم درست فکرده بودم خودشه نازلی با صدایی آروم گفت

_خودشه 

همونطور مثل خودش گفتم 

_اره خودشه 

با صدای بابا نشستن همگی نشستیم و دلارام و نازگل ازشون پذیرایی کردند اسفندیاری با بابام درمورد کار حرف میزدن که بابای مهراد اسفندیاری گفت 

_خوب پسرم و دخترم پاشید باهم حرف بزنید 

بابا هم حرفشو تایید کرد من و مهراد رفتیم اونطرف سالن و نشستیم که مهراد گفت

_ببیندچه اتفاقی افتاده  قرار باهم ازدواج کنیم کی فکرشو میکرد دونفر همو اتفاقی ببینن و بعد بخوان باهم ازدواج کنن 

ازش نه بدم میومد ونه خوشم میومد پرسیدم 

_تاحالا چندتا دوست دختر داشتی 

با لبخند نگام کرد 

_شاید باورت نشه ولی همش یدونه داشتم،تو چندتا دوست پسر داشتی 

_اصلا نداشتم 

با تعجب نگام کرد 

_مگه میشه دوست پسر نداشته باشی 

_از پسرا بدم میومد و وقتمو برای پسری حدر نمیدادم 

 

_اووو ازمن  هم بدت میاد البته من مرد خوبیم

 

_او چه از خود راضی 

 

چیزی نگفت که دوباره پرسید 

 

_دانشگاهت تموم شده الان میخوای کجا شروع به کار کنی 

با تعجب نگاش کردم از کجا میدونست دانشگاهم تموم شده 

 

_از کجا میدونی من دانشگام تموم شده 

 

_دختر خانم شما مارو الان میشناسی ما خیری وقته میشناسیمت 

 

_یعنی چی 

 

 

یه نفس گرفت 

 

_یعنی من همون مهراد گذشتم همبازی بچگیت بعد اینکه شما رفتین خارج و برگشتین دیگه ندیدمت 

 

_او من چطور یادم نیومد 

 

_چون تو اونموقعه 5سالت بود و من 10 سالم بود

 

 

اها اون راست میگفت بابا گفت من وقتی 5سالم بود خارج رفتیم و وقتی 10 سالم شد برگشتیم ایران با صدای مهراد از فکر درومدم 

_بعد اینکه رفتی من خیلی ناراحت شدم چون تو تنها دوست وهمبازی من بودی و به تو وابسته بودم 

 

_پس چطور  شد بعد از اینهمه سال  یادم کردی 

 

_وقتی رفتی بابام بهم گفت که واسه ی همیشه رفتی خارج و برنمیگردی ومن بعد از تو تو تاریک ترین نقطه ای زندگیم بودم و روزا برام یک نواخت بود  که  بعد از مدت ها که تو خیابون که ماشینت خراب بود دیدمت یهو به تاریکی زندگیم یه نوری تابید ،بعد رفتم به مامان و بابا  گفتم که میخوام باهات ازدواج کنم و همون موقعه بابام داشت با بابات قرار داد میبستن پس اینطور شد که الان اینجایم 

 

_اها 

 

_حالا بامن ازدواج میکنی 

 

بخواطر اون قرار داد بابا و با یاد آوری اینکه نباید دنبال اون که عاشقشیم بریم باید دنبال اونکه دوستمون داره بریم پس گفتم 

 

 _اگه قدرمو بدونی باشه باهات ازدواج میکنم

 

با این حرفم با ذوق و شادی گفت 

 

_قول میدم قدرتو بدونم وخوشبختت کنم 

 

_امیدوارم حالا پاشو بریم پیششون 

 

بلند شدیم و رفتیم پیششون با اومدنمون همه نگامون  کردن که نشستین  که نازلی گفت 

 

_چیشد بگو دارم میمیرم از کنجکاوی 

 

_نازلی دندون به جیگر بگیر بعدأ  بهت میگم 

 

با اومدن مامان مهراد ساکت شدیم مامان مهراد نشست پیشم و دستمو گرفت و گفت

_دختر قشنگم میدونی بعد اینکه رفتید خارج مهراد تبدیل شده بود به سنگ بی احساس و بی حس چند بار سعی کردیم براش زن بگیریم اما خودش بارها مخالفت میکرد و بهمون میگفت  که نمیخواد ازدواج کنه و توی  زندگیش دخالت نکنیم  اما وقتی تو رو دید خیلی عوض شده بود و بعد مدت ها دیدمش که از ته دل خوشحال باشه مرسی که دل دسرو نشکوندی 

 

با لبخندنگاش کردم 

_خواهش میکنم 

 

مامان مهراد درمورد جشن و اینا حرف میزد و من فقد گوش میدادم من دوست نداشتم ازدواج کنم اما خوب نمیخواستم دل مهراد رو بشکنم 

 

 

 

 

__________________________