رمان (نوری دریک نواختی) 11
22 بهمن · · خواندن 2 دقیقه
یه یک ساعتی میشود از خواب بیدارشده بودم تو فکر بودم بابا خونه نبود رفته بود شرکت ،امروز میخواستن بیان خواستگاری عوووو من بخواطر بابام میخواستم با پسری که امروز قرار بود ببینمش ازوداج کنم گوشیمو دروردم و چرخی تو گوشیم زدم که دلارام اومد پیشم و گفت
_خانم نازلی خانم اومده
باشه ای گفتم که نازلی اومد تو
_سلام عروس خانم
کلافه نگاش کردم و سلامی بهش دادم که جوابمو داد
_داستان این خواستگاریی چیهههه
نفسمو فوت کردم بیرون و همه چیو تعریف کردم
_الانم میخوام بخواطر بابام باهاش ازدواج کنم چون اسفندیاری گفته اول عقد میکنیم بعد که قرار داد بستن عروسی میکنیم
نازلی نگام کرد
_پسرو دیدی
_نه ولی فکر کنم یه بار دیدمش موقعه ای که ماشینم خراب بود یکی به اسم مهراد اسفندیاری کمکم کرد
_شاید خودش باشه ،حالا پاشو به خودت برس یکم
_نازلی حوصله داری هااااا
_احمقی ها خواستگاریته امشب
چیزی نگفتم فکر کردن به این خواستگاری حالمو بدمیکرد
بابا وارد سالن شد با نازلی سلام وعلیک کردن دلارام میز ناهارو چید و ناهار خوردیم بعد ناهار منو نازلی رفتیم تو اتاقم وشروع به انتخاب لباس کردیم
بلخره تصمیم گرفتم کت و دامن صورتی پاستیلی بپوشم بابا به دلارام ونازگل خونه رو مرتب کنن و برای شب تدارکات ببینن نازلی هم اوفتاده بود به جون من وبه صورتم ماسک میزد ساعت 6ونیم بود و قرار بود ساعت 7ونیم بیان منم لباسامو پوشیدم و یه صندل پاشنه کوتاه پوشیدم میکاپ کاملأ نچرال کردم و عطرمو زدم و یه شال هم دم دستد ناهادم تا هر وقت اومدن سرم کنم
تو حال که رفت بابا گفت
_دختر باباش چه ماهی شده
_مگه نبودم
_صدر درصد که بودی ماهترشدی
باخنده نشستیم نازلی هم نشسته بود رو کاناپه
tyرو نگاه میکردیم که نگهبان به بابا زنگ زد
_اها باشه
متوجه شدیم که اومدن سرجامون همینطور نشسته بودیم و دلارام رفت و در سالن و ازشون ایتقبال کرد و بابا هم ازشون استقبال کرد نازلی و من هم سلامی دادیم
_________________________________