رمان (نوری دریک نواختی) 10
21 بهمن · · خواندن 1 دقیقه
اسفندیاری بود وقتی منو دید سلامی بهم کرد و گفت
_پس آقای سپهری فردا مزاحمتون میشیم
و از سالن خارج شد من مات نگاه بابا کردم که بابا گفت
_ویانا بابا فردا میان برای خواستگاری
باشه ای گفتم و بابا گفت
_بیا بشین اینجا خانم دکتر
با یاد آوری اینکه الان فارغ التحصیل شدم
باخنده سمت بابا رفتمو مدرک پزشکیمو نشونش دادم که بابا یه جعبه ی هدیه بهم داد وگفت
_اینم هدیت بابا بهت افتخار میکنم دخترم
با تشکر بابا رو بغل کردم و بابا گفت بازش کن ببین چی توشه بازش کردم از خوش حالی نگاه بابا کردم که
گفتم
_مرسییی باباااا تو بهترینیی
بابا بغلم کرد و گفت
_نیازی به تشکر نیست تو لیاقتت بیشتر از ایناست چون میدونم دوست داشتی برات گرفتم زندگیه بابا
چشام پر از اشک شوق شد و گفتم
_بابا چقدر خوبه که هستی
بابا اشک تو چشام که دیدگفت
_عهه دختر سپهری گریه نمیکنه پاشو برو پارگینگ و ماشین جدیدتو ببین
بدو سمت پارگینک دویدم که بابا داد زد
_دختر آرومتر نخوری زمیین
وارد پارگینگ که شدم از خوشحالی اومیگاد بلندیی گفتم و دورماشینمو چرخیدم مرسدس بنز جی کلاس سیاه بود که برق میزد خیلی خوب بود و من عاشقش بودم بعد از اینکه ماشینمو حسابی دیدم و سوارش شدم رفت بالا وخوابیدم
___________________________