تو فکر اینکه چه کاری انجام بدم از یه طرف فردا دانشگاهم تموم میشود و فارغ‌التحصیل میشدم و از یه طرف دیگه این خواستگاری اووووففف

کلافه نفسمو بیرون دادم من از بچگی تو فاز عشق عاشقی نبودم بچه که بودم همش میگفتم ازدواج نمیکنم 

اما هالا میخواستم یه بارهم شده یه کاری برای بابام انجام داده باشم 

نمیشد اینطور نشست همینجا پس بلند شدم 

و لباسای ورزشی پوشیدم و  سمت سالن ورزشی که اونور حیاط بود رفتم 

یکم تردمیل دویدم من هر وقت که عصابم خورد میشد  میدویدم  

تو ایرپادم آهنگ امیر رادان پلی میشود

نزدیک یه دوساعتی میشد که مشغول بودم به ورزش 

بعدش خسته شدم و رفتم یه دوش گرفتی وقتی رفتم بابا رفته بود شرکت 

بعد از حموم که موهامو خشک کردمو لباس پوشیدم 

نشستم و درسامو مرور کردم 

مشغول درس خوندن بودم که بابا در اتاقو زد 

_دخترم

_بله بابا

_ویانا میشه بیام تو باهم حرف بزنیم 

_بله بابا بیا

بابا درو باز کرد و وارد اتاق شد

نشست رو تخت و گفت

 

_بابایی بازم میگم اگه بخواطر من میخوای ازدواج کنی ...

 نزاشتمش حرفشو ادامه بده 

_نه بابا شاید پسرش ادم بدی نباشه

 

_ نه کلن خانواده ی خوبین و فقد یه پسر دارن 

 

_پس بابا نگران نباش 

 

بیشتر از بابا من نگران بودم من تمام عمرم تنها بودم و با کسی وارد رابطه ای نشدم 

حالا چطور میخواستم با یه پسری که ازم چهار سال بزرگتر بود ازدواج کنم ،با صدای بابا از فکر کردن درومدم 

_بیرم بابا که شام رو دلارام آماده کرده 

 

دلارام پیش خدمت بود با بابا رفتیم پایین و شام خوردیم 

 

بعد از شام رفتم تو اتاق و واسه فردا کلی ذوق داشتم 

چون قراره فارغ التحصیل بشم و به آرزوم برسم و بتونم دکتر خوبی بشم 

 

______________________________

 

 

 

(دوهفته بعد)

 

درحال صبونه خوردن با بابا بودیم که گوشی بابام به زنگ درومد بابا گفت که همون آقای اسفندیاریه بابا تماسو که جواب داد

رفته رفته صورت بابا عصبی و متعجب میشد 

تماسو که قطع کرد سرشو انداخت پایین 

نگران پرسیدم 

 

_بابا چیزی شده 

 

بابا کلافه گفت 

 

_هیچی عزیزم

 

_بابا داری نگرانم میکنی بگو چیزی شده 

 

 

بابا ناراحت و کلافه گفت 

 

_دخترم اسفندیاری  میگه که تورو برای پسر میخواد 

 

_اووو بابا داشتم از نگرانی میمردم 

 

_خو دخترم دارم یه قرار داد مهم دارم میبند با اسفندیاریا 

 

یکم فکر کردم اگه من با این پسره ازدواج نکنم قرار داده با بابا نمیبستن 

 

_بابا من نمیدونم پسرشون کیه 

 

_اسفندیاری میگه الان عقد میکنید بعد اینکه  قرار داد که بستیم عروسی میکنید 

 

اووو این مردک برا خودش برنامه ریخته

 

بابا جدی ومطمئن گفت 

 

_کور خونده اسفندیاری  که تورو بهشون بدم 

 

_بابا پس قرار داد 

 

_گور پدر قرار داد دخترم

 

نمیشه بابا خیلی  این قرار دادو میخواست و براش برنامه ریخته بود  پس یه بارم شده من باید به  بابام کمک میکردم پس گفتم 

 

_بابا شاید پسرشون انقدر پسر بدی نباشه 

 

بابا نگام کرد 

 

_دخترم اگه بخواطر منه هرگز این کارو نکرد

 

_نه باباجانم 

 

_نمیدونم دخترم هرچی که تو بخوای رو انجام میدیم

 

_بابا من برم اتاقم استراحت کنم 

 

_باشه دخترم برو 

 

وارد اتاق که شدم رو تخت ولو شدم و رفتم تو فکر

 

____________________

 

 

 

(یک هفته بعد)

 

امروز قرار بود بابا از آلمان بیاد بلاخره از این تنهایی مسخره درمیومدم 

لباسامو پوشیدم و رفتم فرودگاه 

منتظر بابا بودم راننده ی بابا هم اومده بود 

بعد از دقایقی بابا نمایان شد 

 رفتم بغلش کردم 

 

_سلام بابا 

 

_سلام به روی ماهت دخترم 

 

بعد از بغل بابا درومدم و راننده ی بابا به بابا

سلام داد و درو برا بابا باز کرد منم سوار ماشینم شدم و رفتیم خونه بابا وقتی بابا میرفت آلمان میرفتم

خونم با تمام ثروتی که داشتیم میخواستم رو پای خودم وایسم و خودم کار میکردم و درس میخوندم که دندونپزشک بشم 

وقتی رسیدیم خونه نگهبانا درو باز کردن 

وارد خونه که شدیم همه ی خدمه ها اومدن و به

بابا خوش آمد گفتن و به دستور بابا همه برگشتن سر کاراشون 

منو بابا رو کاناپه نشستیم که بابا گفت 

_دخترم امروز میخوام قرار داد جدید ببندم و اون که باهاش قرار داد ببندم قراره  بیاد اینجا و باهام حرف بزنیم 

 

_باشه 

 

بعد از نهار خوردن  بابا کتابی به دستش گرفت منم با

گوشیم ور میرفتم که یکی از زیر دستای بابا زنگ زد وگفت که اون مرده اومده 

 

مرد  همسن بابا بود سلامی زیر لب دادم و جواب من روداد پیششون نشستم فهمیدم که فامیل مرد اسفندیاری  بود نکنه فامیل مهراد اسفندیاریه همون که وقتی ماشینم خراب بود کمکم کرد ، بعد از نیم ساعت مرد رفت 

 

_______________

 

 

بعد از تموم شدن کلاس من و نازلی داشتیم از دانشگاه میزدیم بیرون  نازلی قرار بود بیاد  چند شب پیشم ،مشغول راه رفتن بودیم که زنگ گوشیم به صدا درومد بابام زنگ زد بابام برای کار مدت به مدت خارج میرفت و مادرم هم سر بدنیا اوردن من از دنیا رفت حتی خواهر برادری نداشتم که از این تنهایی دربیام  ، تماسو جواب دادم 

 

_سلام دختر بابا خوبی 

 

_خوبم شما خوبید 

 

_چه خبر دیگه دانشگاهی

 

_اره اما الان با نازلی میرم خونه نازلی قراره بمونه پیشم 

 

_اها خوبه دخترم مراقب خودت باش 

 

_باشه شما هم مواظب خودتو باش

 

بعد از خدافظی تماسو قطع کردم و با نازلی سوار ماشین شدیم 

وارد خونه که شدم لباسامونو عوض کردیم

و غذا سفارش دادیم ،tyرو نازلی که روشن کرد 

زنگ در به صدا درومد غذا ها رسیده بودن 

من رفتم درو باز کردم 

شروع به غذا خوردن کردیم 

بعد از غذا خوردن گوشی نازلی زنگ خورد ارسلان بود 

پارتنر  نازلی بود ،نزدیک یک ساعت باهم فک زدن ساعت 10 نمایان میکرد 

منم بلند شدم رفتم بخوابم 

______________________________

 

 

 

یه ماشین BMW کنار ماشینم ایستاد پسری که چشم ابرو مشکی و هیکلی و فیس جذابی داشت با اشاره بهم فهمون که شیشه رو بیارم پایین دستام از سرما یخ زده بود ،وقتی شیشه رو اوردم پایین اوردم که گفت 

_مشکلی شده اینجا وایسادید 

 

با کلافگی گفتم 

 

_ماشینم خراب شده 

 

پسره نگاهی به ماشینم انداخت 

 

 _اشکالی نداره به امداد خوردرو زنگ زدی 

 

_گوشیم  خاموش بود  چون شارژ نداشت نتونستم زنگ بزنم 

 

_اشکال نداره من زنگ میزنم 

باشه ای گفتم که زنگ زد به امداد خوردرو و قرار بود یه نیم ساعت دیگه بیان 

پسره نگاهی بهم انداخت و گفت 

_هوا سرده بیا بشین تو ماشینم تا بیان 

 

هوا سرد بود چاره ای نداستم  پس سوار شدم 

وقتی سوار شدم پسره گفت 

 _اسمت چیه 

 _ویانا سپهری ،اسم تو چیه 

_منم مهراد اسفندیاری 

خوشبختمی گفتم که دوباره پرسید 

_چند سالته 

اوووووففف چقدر سوال میپرسه 

_24

 

_من ازت چهار سال بزرگترم 28 سالمه ،بت نمیاد بچه میزنی 

 

قدم 161و وزنم 45 بود چطور میگفت بچه میزنم  دوباره پرسید 

 

_درس میخونی یا شاغلی 

 

_ترم آخر دانشگاهم 

 

_چه رشته ای میخونی 

 

_تجربی 

 

حالت سوالی گفت 

 

_چطور تو این سن ترم  آخر دانشگاهی 

_بیشتر درسامو جهشی خوندم 

_پس باید زرنگ باشی 

_اره 

چیزی نگفت که امداد خوردو اومد و ماشینمو درست کردند 

بعد از تشکر کردن از مهراد اسفندیاری  و تصفیه ی هزیزنه با امداد خوردرو 

سوار ماشین شدم و رسیدم خونه خیلی خسته بودم مستقیم خوابیدم 

 

_______________________________

 

 

 

 

 

 

 

 

با شه ای به الینا گفتیم و با یاد آوری دانشگاه 

روبه دخترا گفتم 

_بچه ها من برم دیگه فردا دانشگاه دارم برم کارامو انجام بدم 

نازلی با تایید حرفم گفت  

_اوو راستی بچه ها منم برسون ویانا 

باشه ای گفتمو بعد از خدافظی از آناهیتا و الینا از کافه زدیم بیرون 

وقتی نازلی رو رسوندم خونشون گفتم برم یه سر به خونه باغ لواسونمون بزنم،هروقت که میخواستم آرامش فکری پیدا کنم میرفتم خونه باغ 

پس به سمت لواسون روندم 

وقتی رسیدم یه نگاهی به رور و اطراف انداختم  و برای خودم  چایی دم دادم 

گرمای چایی سردی دستامو کم میکرد رفت تو حیاط نشستم و آتیشی درست کردم و شال بافتنی رو دورم پیچیدم  من عاشق تنهایی بودم 

و چون توی زندگیم از پس همچی تنهایی برمی اومدم ونیازی نداشتم به کسی برام سخت بود بخوام با کسی وارد رابطه بشم و همیشه از عشق و عاشقی عوقم میگرفت 

از دریای افکار آینده گذشته دراومدم 

و نگاهی به گل وگیاهای زیبایی که تو حیاط بود 

انداختم متوجه شدم که  هوای آبی کم کم داره به سیاهی میره پس باید برم تهران دیگه 

بلند شدم  و شال بافتنی رو از دورم برداشتم و سمت ماشینم رفتم و ماشینمو روشن کردم و سمت تهران حرکت کردم  هوا سرد بود و بخاری ماشین رو شن بود 

یهو ماشین خاموش شد و متوجه تموم که ماشینم خراب شد گوه تو شانس

گوشیم هم چون شارژ نداشتم خاموش شده بود  پس نتونستم به امداد خودرو زنگ زنم ، نشستم تو ماشین چند ساعتی بود که تو ماشین بودمو کم کم هوای گرم ماشین  داشت از بین میرفت 

که یهو 

 

 

یه اسپرسوی لاته  سفارش دادیم 

وباهم گپ زدیم ، گوشیمو در اوردم یکم تو اکسپلورم چرخیدم  چیزای چرت وپرت داشت پس کوشیمو خاموش کردم با سوال الینا رومو سمتش کردم

_ویانا با کسی آشنا نشدی تو  

 

_با کی مثلا 

 

_با پسر چیزی اوکیی رابطه ای 

 

_او الینا توهم دلت خوشه ها درگیر کارمم درسمم

 

_بابا همه چی که درس و کار نیست اسکل 

 

باخنده جواب دادم  

 

_پس نه آلان که تو نامزد کردی چه گلی به سرت زدی 

 

الینا یه تای ابروشو بالاداد وگفت 

 

_وا مگه باید آدم گلی بزنه به سرش بعدم 

 

 

(ویانا)

 

امروز میخواستم برم  بیرون با دوستام 

 

پس باید بلند میشدم لباسامو بپوشیم 

لباسامو با یه شروار واید لگ و یه شومیز عوض کردم 

رفتم سوار ماشینم شدم قرار بود برم دنبال نازلی رفیقم بود و دختر خالم ،ماشینو جلو خونه ی خالم نگه داشتم و به نازلی زنگ زدم که بیاد 

 _سلام خوبی ویانا

_خوبم خوب تو  

_خوبم 

 

سوار ماشین شد و سمت کافه ای که قرار بود با 

دخترا بریم روندم 

وقتی جلو کافه ماشینو نگه داشتم 

با آناهیتا و الینا سلام کردیم وارد کافهشدیم