(دوهفته بعد)

 

درحال صبونه خوردن با بابا بودیم که گوشی بابام به زنگ درومد بابا گفت که همون آقای اسفندیاریه بابا تماسو که جواب داد

رفته رفته صورت بابا عصبی و متعجب میشد 

تماسو که قطع کرد سرشو انداخت پایین 

نگران پرسیدم 

 

_بابا چیزی شده 

 

بابا کلافه گفت 

 

_هیچی عزیزم

 

_بابا داری نگرانم میکنی بگو چیزی شده 

 

 

بابا ناراحت و کلافه گفت 

 

_دخترم اسفندیاری  میگه که تورو برای پسر میخواد 

 

_اووو بابا داشتم از نگرانی میمردم 

 

_خو دخترم دارم یه قرار داد مهم دارم میبند با اسفندیاریا 

 

یکم فکر کردم اگه من با این پسره ازدواج نکنم قرار داده با بابا نمیبستن 

 

_بابا من نمیدونم پسرشون کیه 

 

_اسفندیاری میگه الان عقد میکنید بعد اینکه  قرار داد که بستیم عروسی میکنید 

 

اووو این مردک برا خودش برنامه ریخته

 

بابا جدی ومطمئن گفت 

 

_کور خونده اسفندیاری  که تورو بهشون بدم 

 

_بابا پس قرار داد 

 

_گور پدر قرار داد دخترم

 

نمیشه بابا خیلی  این قرار دادو میخواست و براش برنامه ریخته بود  پس یه بارم شده من باید به  بابام کمک میکردم پس گفتم 

 

_بابا شاید پسرشون انقدر پسر بدی نباشه 

 

بابا نگام کرد 

 

_دخترم اگه بخواطر منه هرگز این کارو نکرد

 

_نه باباجانم 

 

_نمیدونم دخترم هرچی که تو بخوای رو انجام میدیم

 

_بابا من برم اتاقم استراحت کنم 

 

_باشه دخترم برو 

 

وارد اتاق که شدم رو تخت ولو شدم و رفتم تو فکر

 

____________________