رمان (نوری دریک نواختی) 7
17 بهمن · · خواندن 1 دقیقه
(دوهفته بعد)
درحال صبونه خوردن با بابا بودیم که گوشی بابام به زنگ درومد بابا گفت که همون آقای اسفندیاریه بابا تماسو که جواب داد
رفته رفته صورت بابا عصبی و متعجب میشد
تماسو که قطع کرد سرشو انداخت پایین
نگران پرسیدم
_بابا چیزی شده
بابا کلافه گفت
_هیچی عزیزم
_بابا داری نگرانم میکنی بگو چیزی شده
بابا ناراحت و کلافه گفت
_دخترم اسفندیاری میگه که تورو برای پسر میخواد
_اووو بابا داشتم از نگرانی میمردم
_خو دخترم دارم یه قرار داد مهم دارم میبند با اسفندیاریا
یکم فکر کردم اگه من با این پسره ازدواج نکنم قرار داده با بابا نمیبستن
_بابا من نمیدونم پسرشون کیه
_اسفندیاری میگه الان عقد میکنید بعد اینکه قرار داد که بستیم عروسی میکنید
اووو این مردک برا خودش برنامه ریخته
بابا جدی ومطمئن گفت
_کور خونده اسفندیاری که تورو بهشون بدم
_بابا پس قرار داد
_گور پدر قرار داد دخترم
نمیشه بابا خیلی این قرار دادو میخواست و براش برنامه ریخته بود پس یه بارم شده من باید به بابام کمک میکردم پس گفتم
_بابا شاید پسرشون انقدر پسر بدی نباشه
بابا نگام کرد
_دخترم اگه بخواطر منه هرگز این کارو نکرد
_نه باباجانم
_نمیدونم دخترم هرچی که تو بخوای رو انجام میدیم
_بابا من برم اتاقم استراحت کنم
_باشه دخترم برو
وارد اتاق که شدم رو تخت ولو شدم و رفتم تو فکر
____________________