رمان (نوری دریک نواختی) 6
17 بهمن · · خواندن 1 دقیقه
(یک هفته بعد)
امروز قرار بود بابا از آلمان بیاد بلاخره از این تنهایی مسخره درمیومدم
لباسامو پوشیدم و رفتم فرودگاه
منتظر بابا بودم راننده ی بابا هم اومده بود
بعد از دقایقی بابا نمایان شد
رفتم بغلش کردم
_سلام بابا
_سلام به روی ماهت دخترم
بعد از بغل بابا درومدم و راننده ی بابا به بابا
سلام داد و درو برا بابا باز کرد منم سوار ماشینم شدم و رفتیم خونه بابا وقتی بابا میرفت آلمان میرفتم
خونم با تمام ثروتی که داشتیم میخواستم رو پای خودم وایسم و خودم کار میکردم و درس میخوندم که دندونپزشک بشم
وقتی رسیدیم خونه نگهبانا درو باز کردن
وارد خونه که شدیم همه ی خدمه ها اومدن و به
بابا خوش آمد گفتن و به دستور بابا همه برگشتن سر کاراشون
منو بابا رو کاناپه نشستیم که بابا گفت
_دخترم امروز میخوام قرار داد جدید ببندم و اون که باهاش قرار داد ببندم قراره بیاد اینجا و باهام حرف بزنیم
_باشه
بعد از نهار خوردن بابا کتابی به دستش گرفت منم با
گوشیم ور میرفتم که یکی از زیر دستای بابا زنگ زد وگفت که اون مرده اومده
مرد همسن بابا بود سلامی زیر لب دادم و جواب من روداد پیششون نشستم فهمیدم که فامیل مرد اسفندیاری بود نکنه فامیل مهراد اسفندیاریه همون که وقتی ماشینم خراب بود کمکم کرد ، بعد از نیم ساعت مرد رفت
_______________