یه ماشین BMW کنار ماشینم ایستاد پسری که چشم ابرو مشکی و هیکلی و فیس جذابی داشت با اشاره بهم فهمون که شیشه رو بیارم پایین دستام از سرما یخ زده بود ،وقتی شیشه رو اوردم پایین اوردم که گفت 

_مشکلی شده اینجا وایسادید 

 

با کلافگی گفتم 

 

_ماشینم خراب شده 

 

پسره نگاهی به ماشینم انداخت 

 

 _اشکالی نداره به امداد خوردرو زنگ زدی 

 

_گوشیم  خاموش بود  چون شارژ نداشت نتونستم زنگ بزنم 

 

_اشکال نداره من زنگ میزنم 

باشه ای گفتم که زنگ زد به امداد خوردرو و قرار بود یه نیم ساعت دیگه بیان 

پسره نگاهی بهم انداخت و گفت 

_هوا سرده بیا بشین تو ماشینم تا بیان 

 

هوا سرد بود چاره ای نداستم  پس سوار شدم 

وقتی سوار شدم پسره گفت 

 _اسمت چیه 

 _ویانا سپهری ،اسم تو چیه 

_منم مهراد اسفندیاری 

خوشبختمی گفتم که دوباره پرسید 

_چند سالته 

اوووووففف چقدر سوال میپرسه 

_24

 

_من ازت چهار سال بزرگترم 28 سالمه ،بت نمیاد بچه میزنی 

 

قدم 161و وزنم 45 بود چطور میگفت بچه میزنم  دوباره پرسید 

 

_درس میخونی یا شاغلی 

 

_ترم آخر دانشگاهم 

 

_چه رشته ای میخونی 

 

_تجربی 

 

حالت سوالی گفت 

 

_چطور تو این سن ترم  آخر دانشگاهی 

_بیشتر درسامو جهشی خوندم 

_پس باید زرنگ باشی 

_اره 

چیزی نگفت که امداد خوردو اومد و ماشینمو درست کردند 

بعد از تشکر کردن از مهراد اسفندیاری  و تصفیه ی هزیزنه با امداد خوردرو 

سوار ماشین شدم و رسیدم خونه خیلی خسته بودم مستقیم خوابیدم 

 

_______________________________