رمان( نوری در یک نواختی ) 4
16 بهمن · · خواندن 1 دقیقه
یه ماشین BMW کنار ماشینم ایستاد پسری که چشم ابرو مشکی و هیکلی و فیس جذابی داشت با اشاره بهم فهمون که شیشه رو بیارم پایین دستام از سرما یخ زده بود ،وقتی شیشه رو اوردم پایین اوردم که گفت
_مشکلی شده اینجا وایسادید
با کلافگی گفتم
_ماشینم خراب شده
پسره نگاهی به ماشینم انداخت
_اشکالی نداره به امداد خوردرو زنگ زدی
_گوشیم خاموش بود چون شارژ نداشت نتونستم زنگ بزنم
_اشکال نداره من زنگ میزنم
باشه ای گفتم که زنگ زد به امداد خوردرو و قرار بود یه نیم ساعت دیگه بیان
پسره نگاهی بهم انداخت و گفت
_هوا سرده بیا بشین تو ماشینم تا بیان
هوا سرد بود چاره ای نداستم پس سوار شدم
وقتی سوار شدم پسره گفت
_اسمت چیه
_ویانا سپهری ،اسم تو چیه
_منم مهراد اسفندیاری
خوشبختمی گفتم که دوباره پرسید
_چند سالته
اوووووففف چقدر سوال میپرسه
_24
_من ازت چهار سال بزرگترم 28 سالمه ،بت نمیاد بچه میزنی
قدم 161و وزنم 45 بود چطور میگفت بچه میزنم دوباره پرسید
_درس میخونی یا شاغلی
_ترم آخر دانشگاهم
_چه رشته ای میخونی
_تجربی
حالت سوالی گفت
_چطور تو این سن ترم آخر دانشگاهی
_بیشتر درسامو جهشی خوندم
_پس باید زرنگ باشی
_اره
چیزی نگفت که امداد خوردو اومد و ماشینمو درست کردند
بعد از تشکر کردن از مهراد اسفندیاری و تصفیه ی هزیزنه با امداد خوردرو
سوار ماشین شدم و رسیدم خونه خیلی خسته بودم مستقیم خوابیدم
_______________________________