با شه ای به الینا گفتیم و با یاد آوری دانشگاه 

روبه دخترا گفتم 

_بچه ها من برم دیگه فردا دانشگاه دارم برم کارامو انجام بدم 

نازلی با تایید حرفم گفت  

_اوو راستی بچه ها منم برسون ویانا 

باشه ای گفتمو بعد از خدافظی از آناهیتا و الینا از کافه زدیم بیرون 

وقتی نازلی رو رسوندم خونشون گفتم برم یه سر به خونه باغ لواسونمون بزنم،هروقت که میخواستم آرامش فکری پیدا کنم میرفتم خونه باغ 

پس به سمت لواسون روندم 

وقتی رسیدم یه نگاهی به رور و اطراف انداختم  و برای خودم  چایی دم دادم 

گرمای چایی سردی دستامو کم میکرد رفت تو حیاط نشستم و آتیشی درست کردم و شال بافتنی رو دورم پیچیدم  من عاشق تنهایی بودم 

و چون توی زندگیم از پس همچی تنهایی برمی اومدم ونیازی نداشتم به کسی برام سخت بود بخوام با کسی وارد رابطه بشم و همیشه از عشق و عاشقی عوقم میگرفت 

از دریای افکار آینده گذشته دراومدم 

و نگاهی به گل وگیاهای زیبایی که تو حیاط بود 

انداختم متوجه شدم که  هوای آبی کم کم داره به سیاهی میره پس باید برم تهران دیگه 

بلند شدم  و شال بافتنی رو از دورم برداشتم و سمت ماشینم رفتم و ماشینمو روشن کردم و سمت تهران حرکت کردم  هوا سرد بود و بخاری ماشین رو شن بود 

یهو ماشین خاموش شد و متوجه تموم که ماشینم خراب شد گوه تو شانس

گوشیم هم چون شارژ نداشتم خاموش شده بود  پس نتونستم به امداد خودرو زنگ زنم ، نشستم تو ماشین چند ساعتی بود که تو ماشین بودمو کم کم هوای گرم ماشین  داشت از بین میرفت 

که یهو