*مهراد*

 

از اینکه تنسته بودم  جای مامان ویانا رو پیدا کنم خوشحال بودم چون ویانا خوشحال  شد وقتی بهش خبر دادم 

دوروز دیگه عقدمون  بود  بلاخره بهش رسیدم 

با زنگ گوشیم سرمو طرف گوشیم برگردوندم ویانا بود 

جواب دادم

_سلام توله 

 

_علیک ،چه خبر دلم برات تنگ شده 

 

از این حرف ویانا خوشحال شدم  یعنی اونم نسبت 

به من حسی پیدا کرده 

 

_من بیشتر دلم برات تنگ شده ، بابات بهتر شد 

 

_بابا حالش بهتر شده و با دوستاش میخواد بره پیکنیک 

 

_خوبه حالا تو میای خونم 

 

با حالت شوخی و خنده گفت

 

_وا آقای محترم خجالت بکشید 

 

من از لحنش خندم گرفت 

_به شما چه نامزدمه ،دور از شوخی میای 

 

_باشه میام 

 

_پس میبینمت 

 

_بای 

 

خدافظی کردم و تماسو قطع کردم  واقعا این دختر دلمو برده بود 

 

بلند شدم  نگاهی به اطراف خونه انداختم 

چقدر خونه بهم ریخته بود 

بلند شدم لباسامو ورداشتم و خونه رو یکم تمیز کردم

 

 

*ویانا*

 

من انگار داشتم نسبت به مهراد حسی پیدا میکردم 

دلم براش تنگ میشد  دو روز دیگه هم عقد منو مهراد بود بابام و بابای مهراد باهم قرار گزاشتن بعد عروسیمون قرار دادو ببندن که عروسیمون دو هفته دیگه بود 

بابا یک روز میشد از بیمارستان اوردیمش اما میگه حالم خوبه و کسی نمیتونه جلوشو بگیره  پس اینطور شد که با دوستاش رفت پیکنیک 

 بلند شدم و لباسامو پوشیدم هودی خاکستری با شروار ستش تنم کردم و موهامو دم اسبی بستم 

و یه تینت زدم و یه رژ گونه نمیخواست زیاد میکاپ کنم 

کلاه هودیمو رو سرم گذاشتم و سویچ ماشینمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون از دلارام و نازگل خدافظی کردم و از سالن خارج شدم 

رفتم پارگینگ و سوار ماشینم شدم  و ماشینو به حرکت دراوردم 

 

 

 

لحظه ای بعد رسیدم خونه ی مهراد  مهراد با مامان و بابا زندگی نمیکرد گاهی وقتا میرفت پیششون

 

تو ماشین شیطنتم فعال شد و یه فکری زد به سرم

زنگ زدم به مهراد با لحن مثلا شرمنده و ناراحت گفتم

_سلام عشقم نمیتونم بیام میخوام برم با دوستام بیرون 

با لحن جاخورده و خورده تو ذوقش گفت 

 

_اها خوش بگذره ،پس کار نداری 

 

_باشه خدافظ 

 

گوشی رو قطع کرد 😂😅

 

بچاره باور کرده بود از ماشین پیاده شدم 

و وارد آپارتمان شدم از  مرد که پشت میز وایساده بود 

پرسیدم 

 

_آقای اسفندیاری کدوم طبقست 

 

من فقد میدونستم تو این آپارتمانه اما نمیدونستم کدوم طبقه 

مرد جواب داد 

 

_طبقه ی پنجم و پلاک ۱۰

 

تشکری کردم ث به سمت آسانسور پا تند کردم دکمه ی آسانسورو زدم و واذد آسانسور زدم 

 

دیقیقه بعد  در آسانسور باز شد و از آسانسور خارج شدم به گفته ی مرد سمت پلاک ۱۰ رفتم و زنگو زدم 

مهراد درو باز کرد  که پریدم بغلش جا خورده بود فکرده بود نمیام 

 

_سلاااامممم عشقم 

 

 

_مگه با دوستات  نمیخواستی بری بیرون

 

 

_ازش جدا شدم و تو چشاش خیره شدم و با خنده گفتم 

 

_  ت..ت. تو... باور کردی من تو رو ول کنم برم با دوستام 

 

 

مهراد با لبخند گفت 

 

_معلومه کی مردی به جذابیت من رو ول میکنه بره 

 

مشتی رو بازوش زدم 

_ نه بابا چه خود شیفته

 

چشمکی زد و گفت 

 

_ به جذابیت تو که نمیرسم بیب ، حالا بیاتو ببینم 

 

دستمو کشید و درو بست  نشستم رو کاناپه که مهراد کنارم نشست 

 

_حالا بگو چرا سرکارم گذاشتی 

 

_چون دوست داشتم یکم اذیتت کنم 

 

_ الان هم من تورو اذیت میکنم 

 

میخواست قلقلکم بده که زود یکم ازش فاصله گرفتم من میرفتم اونور تر اون میومد نزدیک تر 

با خنده گفت 

_ویانا ی فراری فکردی میتونی از دستم فرار کنی نچ نمیتونی 

 

_اگه اگه تونستم فرار کنم چی هاا 

 

_نمیتونی خرگوش کوچولو 

 

این چش بود تا بفهمم چی شده خندم گرفت  آقا مهراد داشت قلقلکم میداد  انقدر خندیدم با خنده جیغ زدم 

 

_بسهههه مهراددد بسههه 

 

_بس نیست 

 

با خنده گفتم 

_دارم برات  

 

تو بازوش گازش گرفتم 

 

_ولم کن ویانا 

 

_ولت نمیکنم 

 

_باشه دیگه قلقلکت نمیدم 

 

بازوشو ول کردم که با خنده بازو شو میمالوند  گفت 

 

_دندون که نیستن انگار عره برقین 

 

_پس چی گفتم دارم برات 

 

_ویانا نزار باعث ناله هات بشم 

 

_چی 

 

_میگم نزار این سالار رو الان راضی کنم ها 

 

با فهمیدن حرفش خجالت کشیدم  و گفتم 

 

_غلط کردی 

 

_چرا به من میگی به این بگو  وقتی میبینتت به احترامت بلند میشه 

 

با انگشت به التش اشاره کرد که گفتم

 

_نخیرم باید صبر کنی 

 

_باشه صبر میکنم اما منم صبرم کمه ها

 

 

_باشه 

 

بلند شدم و نگاه به خونه انداختم 

 

به اتاقش که رسیدم رفتم تو اتاقش مهراد هم  به جار جوب در تکیه داده بود در حال برسی اتاقش بودم که متوجه عکسام روی دیوار شدم  با تعجب برگشتم به مهرا نگاه کردم عکسای بچگیمو هم داشت 

 

_مهرا این عکسا رو کی زدی به دیوار 

 

_اووو مال چند سال پیشاست هروقت که دلم برات تنگ میشد نگاه به عکسات میکردم من از بچگی عاشقتم اما رسیدن بهت برام یه رویای محال  بود 

 

_دوست دارم مهراد 

 

 

_من روانیتم 

 

اومد طرفم و بغلم کرد 

_____________________________