رمان (نوری در یک نواختی) 22
3 اسفند 13:51 · · خواندن 3 دقیقه
امروز قرار بود برگردیم و با بابا درمور این قضیه حرف بزنم و مهراد هم به یکی از دوستای خودش که ایتالیا بود زنگ بزنه که کمکمون کنه من هم به رفیقم که چند سالی میشه باهم تماس تلفنی دارین و خیلی دلتنگش بودم چون چندسالی هست که توی لندن زندگی میکنه زنگ بزنم که اونهم بتونه کمکمون کنه
با صدای مهراد سرمو طرفش برگردوندم
_منتظر چیی یلا بیا سوارشو
سری تکون دادم و وسایلمو برداشتم و تو ماشین نشستم مهراد نگاهی بهم کرد
_آلان رسیدیم میخوای با بابات حرف بزنی
_اره
_باشه پس انقدر هم بچیزای چرت پرت فکر نکن
باشه ای گفتم و به بیرون خیره شدم
...............
_رسیدیم
_اره
پیاده شدم دلم میخواست زود تر به بابا بگم که من میدونم مامانمو ازم پنهون کرده
وارد سالن که شدم بابا نبود و طبق معمول سر کار بود
مهراد دنبالم اومد وگفت
_من میرم دیگه شرکتو من نباشم به گوه میکشن
_باشه مراقب خودت باش
_تو هم مراقب ویانام باش و ناراحتش نکن
لبخندی زدم که مهراد سالنو ترک کرد و دلارام وسایلمو برد اتاقم
وارد اتاق که شدم فقد میخواستم استراحت کنم
پس گرفتم خوابیدم
..............
با تقه ای که به در خورد چشامو باز کردم
_ویانا خانم آقای سپهری اومدن
فهمیدم نازگله و باشه ای گفتم و دستورومو شستم یه تیشرت و شروار ستش تنم بود
رفتم پایین مهراد هم بود
بابا هم نشسته بود پیش مهراد
_سلام بابا
_سلام دختر بابا
_بابا من میدونم که...
بابا وسط حرفم پرید
_میدونم مهراد بهم گفت که بهت گفته مامانت زندست
_بابا ازت دلیل میخوام چرا منو از مامانم جدا کردی چرا بهم دروغ گفتی سالها فقط اشک میرختم کاش مامان داشتم بابا چطور دلت اومد
_تو دلت میومد من تورو نبینم اون زن میخواست تو رو بعد از زایمان باهاش ببره خارج اون بهم گفته بود حق ندارم وقتی بدنیا اومدی ببینمت ها اینم حق من نبود که بچه ی خودمو نبینم
با بغض و صدای یکم بلند گفتم
_پس حق مامانم بود از بچش خبری نداشته باشه ازون بدت بهش بگن بچت مرده هااا حقش بود یا حق من بدبخت بود سالها برای یه قبر الکی اشک بریزم هااا
بابا با شرمندگی نگام کرد
_اون زن حقش بودت
با خشم گفتم
_درسته مامانمو دوست نداشتی اما دلیل نمیشه که در حقش همچین کاری بکنی
_من مامانتو دوست داشتم اما اون منو دوست نداشت اون بخواطر اصرار خانوادش بام ازدواج کرد من دوسش داشتم اما اون از من تنفر داشت
_چرااا چرااااا ازت بدش میومددد،مگه چی کار کردی ها بابا
_این سوالاتو خودش باید جواب بده
مهراد که تا الان تماشاچی بود بلند شد و به سمتم اومد
_آروم باش ویانا چند روز دیگه مامانت میبینی
اشکامو از صورتم پاک کردم و گفتم
_کی میبینمش
_نمیدونم هرموقعه که پیداش کردیم
دستمو گرفت و به سمت مبل هدایت کرد وقتی نشستم بابا اومد نزدیکم وگفت
_دخترم ببخشید قصد بدی نداشتم فقد میخواستم بچم پیش خودم باشه
رومو با ناراحتی ازش گرفتم که بابا سالنو ترک کرد و از خونه کلا خارج شد
سرمو رو پای مهراد گذاشتم و چشامو بستم
وایی یعنی مامانم برای سوالام جواب قانع کننده ای داشت من نمیتونستم بابامو نبخشم اون هرچی نشه میخواست که منو پیش خودش بزرگ کنه
الان مهراد بود که برام نیرو کمکی باشه اون بهم میفهمون که تنها نیستم
______________________________