رمان نوری در یک نواختی21
3 اسفند 01:43 · · خواندن 3 دقیقه ( صحنه دار)
رفتم تو اتاق دوش آب گرم میگرفتم بد نبود ذهنم پر سوال بود دوست داشتم هرچه زودتر بابامو ببینم و
برای اینکه من و مامانمو از هم جدا کرده دلیل داشته
باشه دوست داشتم مامانمو ببینم یعنی چه شکلی بود چرا خالم که خواهر مامانم بود چیزی بهش نگفت
که من زندیم و نمردم وای این سوالای منو کی
میخواست جواب بده ، من عادت داشتم اینکه از پس هر مشکلی تنهایی بربیام اما انگار ایندفعه یکی بود که کمکم کنه یاد حرفای مامان مهراد افتادم
که میگفت مهراد بی احساسه و دلش مثل سنگه اما انگار وقتی منو دیده تو قلبش احساسی روشن شده
من به مهراد حس خاصی نداشتم اما از اینکه حقیقت هایی که بابام سالها ازم پنهون کرده بود رو بهم صادقانه گفت و میخواست منو ببره پیش مامانم خوشحال بودم
تنپوشمو برداشتم و وارد حموم شدم لباسامو دروردم
و شیر دوش رو باز کردم
.......................
بعد از نیم ساعت از حموم دل کندم تنپوشمو پوشیدمو از حموم درومدم هودی و شروار ستشو پوشیدم موهامو خشک کردم و عطرمو زدم
از اتاق درومدم خبری از مهراد نبود از پله ها پایین که اومدم
با مهراد که رومبل غرق در خواب بود روبرو شدم
اها پس بگو خبری ازش نیست آقا خوابیده
با فکر اینکه سردش نشه برگشتم سمت اتاق و پتو رو برداشتم
و رفتم روش پتو کشیدم برخلاف ظاهرش و اون هیکل گنده و غظلیش وقتی میخوابید ناز نازی میشد
نشستم پایین مبل روبروی صورتش و موهاش که حالت مردونه و جذاب اصلاح شده بود نوازش کردم
دستمو لای موهاش فرو کردم واقعا حضور مهراد
الان بهم آرامش میداد احساس کردم تنها نیستم
من روزام یک نواخت بود و همش تلاش میکردم و احساس میکردم که دوست داشتن یه اشتباه بزرگه هنوز هم همین فکر رو میکنم
ولی انگار مهراد بهم نشون داد که همه ی آدما بد نیستن و میشه به یک نفر اعتماد کرد
به مهراد نزدیک شدم و پیشونیشو بوسیدم
که چشاشو باز کرد نیشش تا بنا گوش باز بود
تو یه حرکت منو برداشت و نشوند رو شکمش
تا بخوام بفهمم چی شده بلند شد و لباش به لبام کوبیده شد
اولش آروم میبوسید اما بعدش سریع و خشن
دستش هم کمرومو نوازش میکرد
من آدمی نبودم که زود تحریک شم اما تو همچین حالتی بود و تحریک نشد غیر ممکن بود
از لبم به سمت گردنم رفت و به گردنم بوسه زد
تو همین حالت بودیم که گوشی مهراد زنگ خورد
با صدای گوشی مهراد لب زدم
_مهراد گوشیت
درحالی که گردنمو میبوسید گفت
_ولش هر کسی میخواد باشه
_اگه مهم باشه
_کون لقشون خو
_حالا جواب بده
مهراد سرشو بلند کرد و با چشای خمار شده زل زد بهم
_از دست تو باشه
گوشیش که کنا عسلی کاناپه بود رو برداشت و جواب داد
_الووو چی میخوای
_...........................
_باشه من فردا میام شرکت
_...........
گوشی رو قطع کرد که پرسیدم
_چیزی شده کی بود
_ چیزی نشده از شرکت بود
_اها
_حالا ولش کجا بودیم
با درک حرفش هم خجالت کشیدم هم خندم گرفت
اما من با کسی رابطه ای نداشتم هنوز آماده نبودم
پس گفتم
_ حالا چه عجلیهههه
چشمکی زد و گفت
_عاااااا فرار کردن نداشتیم هااا
نگاش کردم که دوباره ادامه داد
_نگا به احترامت بلند شده
منظورش عضو سیخ شده اش که زیرم حس میشد
بود وای نکنه میخواست حرفشو عملی کنه باید در میرفتم
_ممننن کار داررمم
_چه کاری
_بزار برم
سریع ازش دور شدم و بلند شدم که گفت
_باشه فرار کن اما من منتظر میمونم بعدا نمیتونی فرار کنی
با خجالت سمت پله ها رفتم این چش بود امروز
وارد اتاق شدم روم نمیشد تو صورتش نگا کنم
اولش باید از این خیسی لای پام راحت میشدم
بعدش گوشیمو ورداشتم و مشغول گوشیم شدم تا از فکر اتفاق یکم پیش دربیان
_____________________________