رمان( نوری در یک نواختی) 20
2 اسفند 01:44 · · خواندن 1 دقیقه
با مهراد که وارد کلبه شدیم کاپشنامونو دراوردیم
من هم هنوز تو فکر حرفای مهراد بودم از یه طرف خوشحال بودم از اینکه مامانم نمرده و زندست و از اینطرف ناراحت بودم که چرا بابام به من و مامانم دروغ گفته و ما رو از هم جدا کرده با دستی که دور گردنم نشست سرمو طرف صاحب همون دست چرخوندم
_خوبی ویانا
با صدای مهراد زل زدم تو چشاش
_مامانم الان کجاست
_مامانت الان خارجه وقتی فکر کرد که تو مردی البته باور نکرد اولش خیلی دنبالت گشت حتا پیش بابات هم رفت اما بابات باهوش تر از این حرفا بود بابات بچه ای که تو همون روز که تو بدنیا اومدی مرده بدنیا اومده بود و بجای تو جا زد و به خانواده ی بچه ی مرده پول داد که مادرت باور کرد تو مردی و رفت خارج
بازم مغزم هنگ کرد واقعا باورم نمیشد
_مامانم کدوم کشوره
_نمیدونم ولی اگه بخوای باهم پیداش میکنیم و میبرمت پیشش
_معلومه میخوام مهراد کمکم میکنی
_معلومه که کمکت میکنم
_مهراد چقدر خوبه که هستی
مهراد اومد نزدیکم و بغلم کرد
_توهم چقدر خوبه که هستی توله
بعد از چند دقیقه از همدجدادشدیم و رفتم پیش شومینه و دستامو گرم کردم
________________________________