با مهراد که وارد کلبه شدیم کاپشنامونو دراوردیم 

من هم هنوز تو فکر حرفای مهراد بودم از یه طرف خوشحال بودم  از اینکه مامانم نمرده و زندست و از اینطرف ناراحت بودم که چرا  بابام به من و مامانم دروغ  گفته و ما رو از هم جدا کرده با دستی که دور گردنم نشست سرمو طرف صاحب همون دست چرخوندم 

_خوبی ویانا

 

با صدای مهراد   زل زدم تو چشاش 

 

_مامانم الان کجاست

 

_مامانت الان خارجه وقتی فکر کرد که تو مردی  البته  باور نکرد اولش خیلی دنبالت گشت حتا پیش بابات هم رفت اما بابات باهوش تر  از این حرفا بود  بابات بچه ای که تو همون روز که تو بدنیا اومدی   مرده بدنیا اومده بود و  بجای تو جا زد و به خانواده ی بچه ی مرده پول داد که مادرت باور کرد  تو مردی و رفت خارج 

 

 

بازم مغزم هنگ کرد واقعا باورم نمیشد 

 

_مامانم کدوم کشوره  

 

 

_نمیدونم ولی اگه بخوای باهم پیداش میکنیم و میبرمت پیشش 

 

_معلومه میخوام مهراد کمکم میکنی 

 

 

_معلومه که کمکت میکنم 

 

 

_مهراد چقدر خوبه که هستی

 

مهراد اومد نزدیکم و بغلم کرد

 

_توهم چقدر خوبه که هستی توله 

 

 

بعد از چند دقیقه از همدجدادشدیم و رفتم  پیش شومینه و  دستامو  گرم کردم 

 

 

 

________________________________