رمان (نوری در یک نواختی) 19
1 اسفند 04:17 · · خواندن 3 دقیقه
مهراد از حموم درومده بود و داشت تو اتاق لباس
لباس میپوشید
من با نازلی تماسو قطع کردم و رفت تو بالکن هوایی عوض کنم
وارد بالکن که شدم نفس عمیقی کشیدم که یه سوز سردی اومد که باعث شد دستامو بهم بمالم برف همه جا رو پوشونده بود با صدایی سرمو برگردوندم مهراد بود
_هوا سرده بیا تو
سری تکون دادم و رفتم تو مهراد رو مبلی که کنار شومینه بود لم داده بود رفتم تو آشپز خونه و آب خوردم
گوشی مهراد زنگ خورد باباش بود
مشغول صحبت با باباش شد
چقدر خوب میشد اگه الان مامانم زنده بود
و باهاش درد دل میکردم هعععیی انگار من باعث
مرگ مامانم شدم چون اون سر بدنیا اوردن من از دنیا رفت
_به چی فکر میکنی
_هیچی
_بیا اینجا ببینم
رفتم پیش مهراد نشستم
_خو چی ذهنتو درگیر کرده
_به مامانم فکر میکنم من باعث مرگ مامانم شدم اون سر بدنیا اوردن من از این دنیا رفت
با این حرفم یه نگاهی کرد بهم انگار که یه چیزی میدونه
_هیسس دیگه این حرفو نشنوم ها تو باعث از دست رفتن مامانت نیستی
بغلم کرد که بغضم ترکید من معمولآ کسی گریمو ندیده و سعی میکردم پیش دیگران گریه نکنم اما مامانم برام خیلی عزیز بود من یه بار هم ندیده بودمش این خیلی دردناک بود برام
مهراد که متوجه گریم شد منو از خودش جدا کرد و گفت
_نگا چرا گریه میکنی من اوردمت اینجا خوشحال بشی بد گریه میکنی، نبینم این چشای به این قشنگی خیس بشن ها ،این چشما مال منه
یه لبخند کوچیک زدم که گفت
_پاشو لباس گرم بپوش تا ببرمت اینجا رو ببینیم
سری تکون دادم رفتم تو اتاق و کاپشن و شروار گرم پوشیدم و با مهراد رفتیم بیرون
هوا سرد بود بازوی مهراد رو گرفته بودم
داشتم از طبیعتی که برف روشو پوشیونده بود لذت میبردم که چوبی توجهمو به خودش جلب کرد رفتم ورش داشتم و رو برف نوشتم M که مهراد خنده ای کرد و چوبی برداشت و اول اسممو نوشت
مهراد در حال نوشتن روی برف با چوب بود که برفی رو تبدیل به گوله کردم و پرت کردم روش که برگش نگام کرد
_که اینطور خانم سپهری شما وار جنگ با آقای اسفندیاری شدی
_نه بابا پس از الان باختی
_من خیلی وقته دلمو بتو باختم
داشتم منظور حرفشو میفهمیدم که با برخورد گوله برفی به شونم از هپروت درومدم
_اییییی فکر کردی زرنگی
پش بند حرفم گوله برفی درت کردم و پرت کردم روش
اون روم پرت میکرد من روش تا اینکه خسته شدم رو برفا خودمو پرت کردم
مهراد هم اومد پیشم خودشو رو برف پرت کرد
_ویانا میدونی چقدر دوست دارم
من با قاطعیت گفتم
_ارهه میدونستم
_ویانا میخوام یچی بهت بگم
من با کنجکاوی برگشتم سمتش
_چی میخوای بگی راجب کی
_راجب مامانت
_چیییییی
_راستش مامانت زندست
_چی داری میگی مهراد شوخی میکنی
_شوخی نمیکنم ،مامنت نه مرده یعنی بابات وقتی تو بدنیا میاد مستقیم تو رو میبره
_چرا باید بابام همچین کاری کنه
_چون بابات با مامانت باهم خیلی اختلاف داشتن و همش جرو بحث میکردم باهم و به اجبار پدر مادرشون باهم ازدواج کردن و قتی که تصمیم میگیرن طلاق بگیرن مامانت متوجه میشه که تو رو بارداره و اینطور میشه که بابات به مامانت میگه که بچرو خودش میبره اما مانت بشدت مخالفت میکنه و بابات روز زایمان مامانت تورو مستقیم از بیمارستان بدون اینکه مامانت متوجه بشه تورو میبره پیش خودش و بابات به دکترا میگه که به مامانت بگن تو مردی
_تتتت تو از کجا میدونی
_از اونجایی که بابات رفیق صمیمی بابامه میدونم
باورم نمیشد بابام بتونه همچین کاری کرده باشه اون منو از مامانم جدا کرد و به مامان دروغ گفت و به من دورغ گفتبا صدای مهراد نگاش کردم
_حالت خوبه
با این حرفش پریدم تو بغلش
_باورم نمیشه بابام چطور تونسته همچین کاری کرده باشه من سالها تو حسرت مامانم میسوختم
مهراد طوری که داشت موهامو نوازش میکرد گفت
_بابات هم دلیل خودشو داشته بابات هم تورو میخواست
با صدایی که که به دلیل بغض میلرزید لب زدم
_هر دلیلی هم داشته باشه حق اینکار رارو نداشته نباید منو مامانمو از هم جدا میکرد
_باشه باشه گریه نکنی ها من چی بهت گفتم تازه
سری تکون دادم و با مهراد بلند شدیم و به سمت کلبه قدم برداشتیم
______________________________