مهراد   از  حموم درومده بود و  داشت تو اتاق لباس 

لباس  میپوشید 

من با نازلی تماسو قطع کردم و رفت تو بالکن هوایی عوض کنم 

وارد بالکن که شدم نفس عمیقی کشیدم که یه سوز سردی اومد  که باعث شد دستامو بهم بمالم برف همه جا رو پوشونده بود با صدایی سرمو برگردوندم  مهراد بود 

_هوا سرده بیا تو 

 

سری تکون دادم و رفتم تو مهراد  رو مبلی که کنار  شومینه بود لم داده بود  رفتم تو آشپز خونه و آب خوردم

گوشی مهراد زنگ خورد باباش بود 

مشغول صحبت با باباش شد

چقدر خوب میشد اگه الان مامانم زنده بود 

و باهاش درد دل میکردم هعععیی  انگار من باعث 

مرگ مامانم شدم چون اون سر بدنیا اوردن من از دنیا رفت 

 

_به چی فکر میکنی 

 

_هیچی

 

_بیا اینجا ببینم

 

رفتم پیش مهراد نشستم 

 

_خو چی ذهنتو درگیر کرده

 

_به مامانم فکر میکنم من باعث مرگ مامانم شدم اون سر بدنیا اوردن من از این دنیا رفت 

 

با این حرفم یه نگاهی کرد بهم انگار که یه چیزی میدونه

 

_هیسس دیگه این حرفو نشنوم ها تو باعث از دست رفتن مامانت نیستی 

 

بغلم کرد که بغضم ترکید  من معمولآ  کسی گریمو ندیده و سعی میکردم پیش دیگران گریه نکنم  اما مامانم برام خیلی عزیز بود من یه بار  هم ندیده بودمش این خیلی دردناک بود برام 

مهراد که متوجه گریم شد منو از خودش جدا کرد و گفت 

_نگا چرا گریه میکنی من اوردمت اینجا خوشحال بشی بد گریه میکنی، نبینم این چشای به این قشنگی خیس بشن ها ،این چشما مال منه

 

یه لبخند کوچیک زدم که گفت 

_پاشو لباس گرم بپوش تا ببرمت اینجا رو ببینیم

 

سری تکون دادم رفتم تو اتاق و کاپشن و شروار گرم پوشیدم و با مهراد رفتیم  بیرون

هوا سرد بود  بازوی مهراد رو گرفته بودم 

داشتم از طبیعتی که برف روشو پوشیونده بود لذت میبردم که  چوبی توجهمو به خودش جلب کرد رفتم ورش داشتم و رو برف نوشتم M که مهراد خنده ای کرد و چوبی برداشت و اول اسممو نوشت 

مهراد در حال نوشتن روی برف با چوب بود که برفی رو تبدیل به گوله کردم و پرت کردم روش که برگش نگام کرد 

_که اینطور خانم سپهری شما وار جنگ با آقای اسفندیاری شدی 

 

_نه بابا پس از الان باختی

 

_من خیلی وقته دلمو بتو باختم 

 

داشتم  منظور حرفشو میفهمیدم که با برخورد گوله برفی به شونم از هپروت درومدم 

 

_اییییی فکر کردی زرنگی 

 

پش بند حرفم گوله برفی درت کردم و پرت کردم روش 

اون روم پرت میکرد من روش  تا اینکه خسته شدم رو برفا خودمو پرت کردم 

مهراد هم اومد پیشم خودشو رو برف پرت کرد 

 

_ویانا میدونی چقدر دوست دارم 

 

من با قاطعیت  گفتم 

 

_ارهه میدونستم 

 

_ویانا میخوام یچی بهت بگم 

 

من با کنجکاوی برگشتم سمتش 

 

_چی میخوای بگی راجب کی 

 

_راجب مامانت 

 

_چیییییی

 

_راستش مامانت زندست 

 

_چی داری میگی مهراد  شوخی میکنی

 

_شوخی نمیکنم ،مامنت نه مرده یعنی بابات وقتی تو بدنیا میاد مستقیم  تو رو میبره 

 

_چرا باید بابام همچین کاری کنه 

 

_چون بابات با مامانت باهم خیلی اختلاف  داشتن و همش جرو بحث میکردم باهم و به اجبار پدر مادرشون باهم ازدواج کردن  و قتی که تصمیم میگیرن طلاق بگیرن مامانت متوجه میشه که تو رو بارداره  و اینطور میشه که بابات به مامانت میگه که بچرو خودش میبره اما مانت بشدت مخالفت میکنه و بابات روز زایمان مامانت تورو مستقیم از بیمارستان بدون اینکه مامانت متوجه بشه تورو میبره پیش خودش  و بابات به دکترا میگه که به مامانت بگن تو مردی 

 

_تتتت تو از کجا میدونی

 

_از اونجایی که بابات رفیق صمیمی بابامه میدونم 

 

 

باورم نمیشد بابام بتونه همچین کاری کرده باشه اون منو از مامانم جدا کرد و به مامان دروغ گفت و به من دورغ گفتبا صدای مهراد  نگاش کردم 

_حالت خوبه 

 

با این حرفش پریدم تو بغلش 

_باورم نمیشه بابام چطور تونسته همچین کاری کرده باشه من سالها تو حسرت مامانم میسوختم  

 

مهراد  طوری که داشت موهامو نوازش میکرد گفت 

_بابات هم دلیل خودشو داشته بابات هم تورو میخواست

 

با صدایی که که به دلیل بغض میلرزید لب زدم 

 

_هر دلیلی هم داشته باشه حق اینکار رارو  نداشته نباید منو مامانمو از هم جدا میکرد 

 

 

_باشه باشه گریه نکنی ها من چی بهت گفتم تازه 

 

سری تکون دادم و با مهراد بلند شدیم و به سمت کلبه قدم برداشتیم 

 

______________________________