رمان (نوری دریک نواختی)1
14 بهمن · ·
(ویانا)
امروز میخواستم برم بیرون با دوستام
پس باید بلند میشدم لباسامو بپوشیم
لباسامو با یه شروار واید لگ و یه شومیز عوض کردم
رفتم سوار ماشینم شدم قرار بود برم دنبال نازلی رفیقم بود و دختر خالم ،ماشینو جلو خونه ی خالم نگه داشتم و به نازلی زنگ زدم که بیاد
_سلام خوبی ویانا
_خوبم خوب تو
_خوبم
سوار ماشین شد و سمت کافه ای که قرار بود با
دخترا بریم روندم
وقتی جلو کافه ماشینو نگه داشتم
با آناهیتا و الینا سلام کردیم وارد کافهشدیم