چایی که توی ماگا ریختم کنار مهراد نشستم و ماگشو جلوش گذاشتم گوشیم زنگ خودر بابام بود 

 

_سلام دخترم خوبی مهراد خوبه رسیدید 

 

_خوبم  مهراد هم خوبه سلام میرسونه  بله رسیدیم 

 

_خوبه ،ویانا مراقب خودت باش سرما نخوری هوا سرده ،من برم که جلسه دارم 

 

_چشم ،پس خدافظ خسته نباشی 

 

با یه خدافس تماسو قطع کردم که مهراد پرسید 

 

_بابا بود ؟

_ اره 

_چی میگفت  

_میگفت که هوا سرده مواظب باشم که سرما نخورم 

_بهش میگفتی مهراد هست نمیزاره سرت شه و سرما بخوری 

_عه

_اره پچی میخوای نشونت بدم چطور 

داشت نزدیکم میشد که صدای در اومد،مهراد با لحن خاصی گفت  

_وایسا ببینم کیه چی میخواد میام   

منم فقط خندیدم  مهراد سمت در رفت و درو باز کرد و با مردی میان سال مشغول حرف زدن شد بعد از چند دقیقه مهراد اومد و  پرسیدم 

_کی بود 

_یکی  که بابا بهش گفته بود بیاد و قتایی که ما نیستیم به اینجا برسه اونم اومده  بود  که خوش آمد بگه و از این حرفا دیگه ،حالا بخیال میخواستم نشونت بدم چطور گرمت میکنم 

چیزی نگفتم چیزی نداستم بگم 

 

__________________________________