رمان (نوری در یک نواختی) 16
25 بهمن · · خواندن 1 دقیقه
چایی که توی ماگا ریختم کنار مهراد نشستم و ماگشو جلوش گذاشتم گوشیم زنگ خودر بابام بود
_سلام دخترم خوبی مهراد خوبه رسیدید
_خوبم مهراد هم خوبه سلام میرسونه بله رسیدیم
_خوبه ،ویانا مراقب خودت باش سرما نخوری هوا سرده ،من برم که جلسه دارم
_چشم ،پس خدافظ خسته نباشی
با یه خدافس تماسو قطع کردم که مهراد پرسید
_بابا بود ؟
_ اره
_چی میگفت
_میگفت که هوا سرده مواظب باشم که سرما نخورم
_بهش میگفتی مهراد هست نمیزاره سرت شه و سرما بخوری
_عه
_اره پچی میخوای نشونت بدم چطور
داشت نزدیکم میشد که صدای در اومد،مهراد با لحن خاصی گفت
_وایسا ببینم کیه چی میخواد میام
منم فقط خندیدم مهراد سمت در رفت و درو باز کرد و با مردی میان سال مشغول حرف زدن شد بعد از چند دقیقه مهراد اومد و پرسیدم
_کی بود
_یکی که بابا بهش گفته بود بیاد و قتایی که ما نیستیم به اینجا برسه اونم اومده بود که خوش آمد بگه و از این حرفا دیگه ،حالا بخیال میخواستم نشونت بدم چطور گرمت میکنم
چیزی نگفتم چیزی نداستم بگم
__________________________________