رمان (نوری در یک نواختی ) 15
25 بهمن · · خواندن 1 دقیقه
گوشیمو دراوردم و وارد فضای مجازی شدم ،بعد دقایقی گوشیمو خاموش با توجه به راه شصتم خبر دارشد که داریم میریم روستای افجه که دوباره پرسیدم
_مهراد داریم کجا میریم
مهراد نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت
_داریم میریم روستای افجه
_اها حدسم درست بود
_چند بار اومدی افجه
_چند بار، چند بار بابا پاییز بود اومدم تابستون هم با دوستام
_اها ،کدوم دوستات
_نازلی و دیانا و آناهیتا و الینا رفتیم
_اوکی پس زمستون نیومدی
_نه
_خوبه پس الان اونجا میریم ببین
سری تکون دادم که نازلی زنگ زد و مشغول حرف زدن باهاش شدم
خود راه 45 دقیقه بود و با توجه به ترافیکا نزدیک یک ساعت و نیم رسیدیم
جلوی یه کلبه چوبی شیک و زیبا که برف روشو پوشونده بود ماشیین ایستاد
_خوب خانمم رسیدیم
سری تکون دادم و پیاده شدم درحال برسی کلبه شدم که مهراد وسیله هارو اورد هوا سرد بود مهراد شومینه رو روشن کرد یکم که هوا گرم شد کاپشنمو دراوردم و یه چایی درست کردم مهراد هم درحال جابه جا کردن وسیله ها بود
_______________________________