بعد از اینکه مدرک پزشکی یهمون دادن و سوگند یاد کردیم کلاهامنو بالا پرت کردیم خیلی خوشحال بودم چون به رویام رسیدمو الان یه دندونپزشک بودم با بچه ها با همون لباس آکادمیک  رفیتیم  بیرون و جشن گرفتیم 

مثل دیونه ها رفتار میکردیم مسخره بازی درمی اوردیم بعد رفتیم رستوران و غذا خوردیم که یهو نیما یکی از همکلاسیام گفت

_بچه ها بریم شهربازی 

بقیه بچها حرفشو تایید کردن و قرارشد بریم شهر بازی 

نازلی و دیانا داشتن باهم حرف میزدن

بعد از خوردن غذا سوار ماشینامون شدیم و رفتیم شهر بازی 

مثل بچه ها بودیم انگار نه انگار 26 سالشونه من از هموشون کوچیک تر بودرم چون من درسامو جهشی خونده بودم وقتی وارد شهر بازی شدیم به تعداد بلیط گرفتیم و اول سوار ترن هوایی شدیم چون  دنبال هیجان بودیم 

سوار که شدیم من و نازلی پیش هم و بقیه هم  دونفره پیش هم بودن حرکت که کرد اول آروم وقتی پیچ میخورد از ترس و هیجان جیغ میزدیم باحال بود 

وقتی پیاده شدیم آیناز گفت 

_بچه هابریم ماشین کوبنده سوار شیم 

باشه ای گفتیم و سوار شدیم هی بهم دیگه برمیخوردیم و میخندیدیم بعد از درس خوندن الان وقت خوشگذروندن بود دیگه مردم به ما میخندیدن خدا میدونه فکر کردن دیونه ایم خخخخخ

وقتی پیاده شدیم رادان همکلاسمون بود گفت 

_بریم سقوط آزاد 

من هم میترسیدم اما هیجانشو دوست داشتم 

بعضی از بچه ها گفتن نه مانمیریم میترسیم و رفتن چرخ و فلک، از چرخ و فلک خوشم نمیومد چون هیجان خاصی نداشت من و نازلی و دیانا  و رادان ونیما و امیر رفتیم سقوط آزاد سوار که شدیم کمر بندارو که بستیم حرکت که کرد جیغمون رفت هوا دکمیه گوه خوردن نداشت 

هی جیغ میزدم و میگفتم 

 _بچه هااااا میخوام پیاده شممم واااییی

امیر با خنده وداد گفت 

_نمیشه دیگه هههههههه

 

بعد چند دقیقه پیاده شدیم وقتی پیاده شدم 

چند تا فحش به رادان دادم رادان با پرویی گفت 

_خواستی نیای کسی مجبورت نکرده بود 

چش غره ای رفتم براش که سرشو به معنی چیه تکون داد این دفعه به خواست نازلی سوار تاب های بزرگی شدن وایی اینم ترس داشت من ترس از ارتفاع داشتم  پس سوار نشدم   من ودیانا و آیناز و السا و اردلان رفتیم تونل وحشت خیلی ترسناک بود 

بعد همه خسته شدیم و  بعد از خدافظی از هم رفتیم خونه هامون  وقتی اومدم درو نگهابان برام باز کرد وارد سالن که شدم  با دیدن فردی چشام تا آخرین درجه گرد شد

 

__________________________